بیست و هشت آبان ماه...یوم الله یوم الله

به جان شما اصلن حس نوشتن نیست

نمیخوام کوتاه و مختصر بنویسم چون حق مطلب ادا نمیشه...

باور کنید که منشی اداره اومد اتاقم و گفت مهندس جان الهی بمیرم چقدر تایپ میکنی ... تورو خدا اگه کار تایپی داری بیار من انجام میدم و شما گناه داری و از صب که هی دارم زیر زیرکی نگات میکنم و هی زیر لب ایولله و ماشالله میگم، میبینمت مثل اسب عصاری داری تایپ میکنی و عرق میریزی...اگه اجازه بدید حداقل ماساژتون بدم...

نگاهی به دستان پر قدرتش انداختم ... هر کدومشون به پهنای یه بیل بودند...گفتم نه داداش قربون معرفتت این ماساژ که شما میگی احتمالن مارا محتاج یک هفته مرخصی استعلاجی می نماید...

خلاصه ....

جونم براتون بگه از جشن تولدم

ااا کجاست پس؟ کجا در رفته باز؟

دیدین؟

از بس اطاله کلام کردم، جونم در رفت!!!

حالا بیا بگرد و پیداش کن!...

دوستان به نظرم تا من اینو پیداش کنم و ازش خواهش کنم که بیاد براتون  بگه از جشن تولدم، دیگه دیروقت شده...باشه برای فردا یا پس فردا انشالله (مراقب لفظ جلاله باشید هاااا)

/ 0 نظر / 11 بازدید