زن ذلیل قدرتمندانه به کارش ادامه خواهد داد

حس و حال عجیبی داشتم...آینه کارهای ظریف، طاق های بلند و نقش و نگار متنوع، مردم حاجتمند، نرمی و لطافت لمس پشمک های رنگی در دستان خادمین حرم، هق هق پیرمردی که جلوی من بود و خس خس نفسهای بقل دستی، همه این ها با فشار نفرات پشت سرم ادغام میشد.

چشمم که به ضریح افتاد ناخودآگاه زمزمه میکردم "یا امام رضا"...مردم را میدیدم که هجوم میبرند تا دستشان را به ضریح برسانند...در دلم گفتم این دیگر چه رسمی است...چرا مردم ما اینقدر سطحی هستند؟

به جای خدا به امامش و به جای امام به گنبد و ضریحش توسل میجویند...یعنی ساده ترین و عینی ترین و مجسم ترین چیزی که پیدا کنند.

بعد باخودم گفتم اونهایی که رسیدند به ضریح واقعن چطور تونستند از بین این همه آدم عبور کنند...ناگهان سیل جمعیت مرا با خودش برد و وارد همان جماعتی شدم که داشنتد زور میزدند...هنوز راه برگشت بود...اما

یک لحظه دیدم جلوی من خالی شد، دل رو به دریا زدم و سریعن خودم رو جا کردم...حدود 5 لایه آدم جلوی من بود و من دیگه شدیدن جوگیر شده بودم که باید دستم رو به ضریح برسونم...

از سمت راستم یک نفر بود که دستش به ضریح رسیده بود و میخواست برگردد، کمی از هوش و تجربه ام (حذف و اضافه دانشگاه!) استفاده کردم و خودم رو به لایه سوم رسوندم...جمعیت از همه طرف هل میدادند...دیگه جای با شخصیت بازی و این حرفا نبود...از اینجا به بعد باید زور میزدم...بعضی وقتها آدم از تواناییهای خودش خبر نداره و تا وارد عمل نشه این توانایی و استعدادش هیچوقت کشف نخواهد شد...و من به عینه دیدم که اگر بخواهم میترکونم!

خلاصه با اراده ای محکم، مردمی که سد راهم بودند رو کنار زدم و به ضریح رسیدم...هنوز یک لایه آدم جلوی من بود اما دستم که به ضریح مبارک امام رضا رسید، آرامش عجیبی به من دست داد...اولن احساس موفقیت میکردم و ثانین فشاری که از اطراف می آمد شبیه این بود که یک نفر مرا در آغوش کشیده و سخت و میفشارد.

آنقدر زور زده بودم که عقلم کار نمیکرد و یادم رفته بود از امام رضا چه میخواهم...بعد از مدتی که تمرکز پیدا کردم با خودم گفتم چقدر بده که آدم هدف مشخصی نداشته باشه و نتونه 3 تا آرزو گلچین کنه (سلامتی و طول عمر و چیزهای کلیشه ای رو نمیگم)

گفتم یا امام رضا وساطت کن من لیاقت تربیت بچه سالم و صالح را پیدا کنم، که ناگهان یکی از زائران حاجتمندی که کاملن به ضریح چسبیده بود و دیگه وقت بیرون آمدنش بود، دنده عقب شروع به حرکت کرد و با سپر عقبش چنان ضربه ای به جلوبندی و چارشاخ گاردن ما وارد نمود که چشمانم سیاهی رفت و در حالی که دستام کم کم از ضریح جدا میشد و سیل جمعیت مرا دور میکرد، با صدایی خفه و نازک این جمله بر زبانم آمد:

بچه دار بشم یا امام رضا...

/ 1 نظر / 6 بازدید
سمانه

دمتون گررررررررم گرررررم خیلی خندیدم انشاالله همیشه شاد باشین[قهقهه]