یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

زن ذلیل قدرتمندانه به کارش ادامه خواهد داد

سلام و درود به همه کسانی که این مدت چشم انتظار حضور مجدد ما بودند.

فعلن حسابی سرم شلوغه و نمیتونم زیاد براتون بنویسم و کامنت بزارم...اما یه نگاه اجمالی به وبلاگ دوستان انداختم و الحمدلله ظاهرن حال همگی خوبه...تنها نکته ای که منو نگران کرده اینه که موجی ایجاد شده تا خانم های وب نویس به اسامی سوسولی روی بیاورند که متاسفانه دو تن از دوستان ما هم ناخواسته دچار لغزش شدند و روی این موج مکزیکی را زمین ننداخته اند! نایریکا و آوا را هم اکنون با نامهای سارا و آرتیمیس شاهد خواهیم بود...اینها را گفتم که بفهمید به همه شما سر زده ام

میدونید که خیلی اهل سفرنامه نویسی نیستم اما در ادامه مطلب تکه ای از خاطرات سفرم  رو براتون نوشتم


حس و حال عجیبی داشتم...آینه کارهای ظریف، طاق های بلند و نقش و نگار متنوع، مردم حاجتمند، نرمی و لطافت لمس پشمک های رنگی در دستان خادمین حرم، هق هق پیرمردی که جلوی من بود و خس خس نفسهای بقل دستی، همه این ها با فشار نفرات پشت سرم ادغام میشد.

چشمم که به ضریح افتاد ناخودآگاه زمزمه میکردم "یا امام رضا"...مردم را میدیدم که هجوم میبرند تا دستشان را به ضریح برسانند...در دلم گفتم این دیگر چه رسمی است...چرا مردم ما اینقدر سطحی هستند؟

به جای خدا به امامش و به جای امام به گنبد و ضریحش توسل میجویند...یعنی ساده ترین و عینی ترین و مجسم ترین چیزی که پیدا کنند.

بعد باخودم گفتم اونهایی که رسیدند به ضریح واقعن چطور تونستند از بین این همه آدم عبور کنند...ناگهان سیل جمعیت مرا با خودش برد و وارد همان جماعتی شدم که داشنتد زور میزدند...هنوز راه برگشت بود...اما

یک لحظه دیدم جلوی من خالی شد، دل رو به دریا زدم و سریعن خودم رو جا کردم...حدود 5 لایه آدم جلوی من بود و من دیگه شدیدن جوگیر شده بودم که باید دستم رو به ضریح برسونم...

از سمت راستم یک نفر بود که دستش به ضریح رسیده بود و میخواست برگردد، کمی از هوش و تجربه ام (حذف و اضافه دانشگاه!) استفاده کردم و خودم رو به لایه سوم رسوندم...جمعیت از همه طرف هل میدادند...دیگه جای با شخصیت بازی و این حرفا نبود...از اینجا به بعد باید زور میزدم...بعضی وقتها آدم از تواناییهای خودش خبر نداره و تا وارد عمل نشه این توانایی و استعدادش هیچوقت کشف نخواهد شد...و من به عینه دیدم که اگر بخواهم میترکونم!

خلاصه با اراده ای محکم، مردمی که سد راهم بودند رو کنار زدم و به ضریح رسیدم...هنوز یک لایه آدم جلوی من بود اما دستم که به ضریح مبارک امام رضا رسید، آرامش عجیبی به من دست داد...اولن احساس موفقیت میکردم و ثانین فشاری که از اطراف می آمد شبیه این بود که یک نفر مرا در آغوش کشیده و سخت و میفشارد.

آنقدر زور زده بودم که عقلم کار نمیکرد و یادم رفته بود از امام رضا چه میخواهم...بعد از مدتی که تمرکز پیدا کردم با خودم گفتم چقدر بده که آدم هدف مشخصی نداشته باشه و نتونه 3 تا آرزو گلچین کنه (سلامتی و طول عمر و چیزهای کلیشه ای رو نمیگم)

گفتم یا امام رضا وساطت کن من لیاقت تربیت بچه سالم و صالح را پیدا کنم، که ناگهان یکی از زائران حاجتمندی که کاملن به ضریح چسبیده بود و دیگه وقت بیرون آمدنش بود، دنده عقب شروع به حرکت کرد و با سپر عقبش چنان ضربه ای به جلوبندی و چارشاخ گاردن ما وارد نمود که چشمانم سیاهی رفت و در حالی که دستام کم کم از ضریح جدا میشد و سیل جمعیت مرا دور میکرد، با صدایی خفه و نازک این جمله بر زبانم آمد:

بچه دار بشم یا امام رضا...

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
تگ ها :