یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

دعای جوشن کبیر پای تلویزیون

شب قدره و نشستیم پای دعای جوشن کبیر

من کمی بیحوصله هستم، اما به اصرار بانو میشینم پای تی وی

دارم به ساختار این دعا فکر میکنم...اول با عناد همیشگی تو دلم میگم این که همش بازی با لغته ( صرف افعال عربی و اسم ها و مشتقات متنوع اونها )

بانو: نگاه کن یکی انگار مرغ با خودش اورده داخل!

ز ذ: نه عزیزم، امامه اون آخوند عقبیه

 

 


دوباره به دعا توجه میکنیم کمی که به معانی فکر میکنم...با خودم میگم که نه...انگار شرح اسما الهی و یادآوری تمام صفات معبود دوست داشتنی منه!

به بانو نگاه میکنم، باید شکرگذار خدایی باشم که بانو رو نصیب من کرده

بانو: نگاه کن ببین میتونی بگی این قاری شبیه کیه؟

ز ذ: نمیدونم (تعجب میکنم از این همه تمرکز!)

بانو: علیرضا عصار!

ز ذ: راست میگی ها...ایول تو خیلی با استعدادی!(کف میکنم واقعن شبیهشه! چشم و ابرو و ریشهاش عین عصار بود واقعن)

بانو: به نظرت کی عوضش میکنن؟

زذ: چیو؟

بانو: وقتی که برسه به 50 ، قاری رو عوض میکنن!

زذ: آهان، نمیدونم (با خودم میگم خب خودت داری میگی وقتی برسه به 50!!!)

به این نتیجه میرسم که بانو حتمن اهل دعای جوشن کبیر بوده که میدونه وقتی به 50 میرسن قاری رو عوض میکنن

برای همین سعی میکنم ارتباط بهتری با دعا برقرار کنم

میبینم که این دعا شرح وصف ناپذیری خوبی های خداست...توصیف خالقی است که آدم عشق میکنه صفاتش رو مرور کنه

یه جور نامه فدایت شوم شدیدن عاشقانه است

بانو: میگم این قاری خیلی خوب و سریع میخونه و اصلن طولش نمیده

زذ: آره منم خوشم اومده از خوندنش

بانو با دستش به تخته میزنه! (که مبادا اون قاری مشکلی براش پیش بیاد)

و من محو مهربونی بانو میشم

و به این فکر میکنم که چقدر درست گفته اند که خصوصیات الهی خداوند در زنان نسبت به مردان متجلی تر است

مطمئنم که بندگی بانو به نوعی بندگی خداست و شرح این عاشقی در هیچ سخنی نگنجد

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
تگ ها :