یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

کمی جدی

سلام...

دیروز خیلی گرسنه بودم...کمی که با خودم فکر کردم دیدم چقدر ارزش روزه ای که میگیرم رو میشه اورد پایین...حالا باز نرید تو بحث هیز بازی و گناه چشم و زبان و مغز و پاچه!...کمی با من باش تا بفهمی چی میگم...

تمام طول روز گرسنه هستی و تحمل میکنی...اصلن شاید با این گرسنگی هم حال کنی...شاید خیلی وقته که اصلن یادت رفته گرسنگی یعنی چی...شاید با خودت میگی برای سلامتیت مفید هم هست!

تمام و کمال گرسنگی رو تحمل میکنی...چرا؟؟ خوب معلومه! چون میدونی بعد از افطار غذا تا دلت بخواد هست...تازه چه صفایی هم میده دور هم بودن و لمبوندن...پس تحمل میکنی، چون مطمئنی که موقتیه!

حالا فرض کن همیشگی باشه...نظرت چیه؟ میتونی باز هم با لهجه غلیظ عربی سر نمازت خدا رو از ته دل شکر کنی؟

یه بار که  زیر آفتاب بودی و تشنه و گرسنه! فرض کن روزگارت قراره همین باشه...فرض کن امیدی به بعد از غروب آفتاب نباشه و بدونی حالا حالاها قرار نیست سیر بشی (چون نمیخوام فرضیات مساله زیاد بشه از نبود امکانات رفاهی صرفنظر کردم)...فرض کن این حس کمبودها همیشگی باشن ...آیا باز هم تحمل میکنی؟

اگه حوصله دارید این بحث رو میتونید به محرومیت خودخواسته از لذایذ دنیوی که در آخرت به نحو بهتری ما وعده داده شدند نیز تعمیم دهید.

پست بعدی من درباره علی کریمی خواهد بود!

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها :