یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

اعترافات یک زن ذلیل هیززززز و احتمالن آخرین پست او

اول از همه باید از بانو معذرت خواهی کنم بخاطر بیان این احساساتم...شاید درک نکنی عزیزم ولی خیلی وقتا دست خودم نیست...اینجا میگم که وجدانم راحت بشه

مدتیه از خدا که پنهان نیست از بانو چه پنهان که کمی شیطون و هیز شدمخجالت

و جالب هم اینجاست که وقتی هیز بازی در میارم با خودم میخونم:

هیییزم و هییییزمممم ... ولی عاشقونه

یه دل دارم که داشتنش گرونه

هیییزم و هییییزمممم ... ولی....

                                         .... عاشقونهچشمک

خلاصه عرض کنم که


یه مدته بعد از اینکه از اداره برمیگردم تو مسیرم یه خانوم  از همکاران هست که البته از همکاران دوره و تو اداره ما نیست. ولی به چشم دختر همسایگی خیلی خوشکله!!! ته دلم احساس میکنم که اونم به من توجه داره. نمیدونم چطور اعتراف کنم...روم نمیشه...ولی خیلی وقتا زودتر از اداره راه میوفتم که تو مسیرم ببینمش و شایدم بتونم سوارش کنم و تا نزدیکیهای خونشون برسونمش...

تازگیها دیگه خیلی پا رو فراتر گذاشتم و صبح ها هم کمی دیرتر میرم اداره تا شاید بتونم خجالت...

با تمام وجود خجالت میکشم این ها رو جلوی بانو بگم ولی خب باید دیگه اعتراف کنم...تقریبا اکثر مواقع وقتی از اداره راه میوفتم که برم دنبال بانو...سعی میکنم کمی زودتر راه بیافتم که بتونم اون خانوم رو زودتر ببینم...یا حتی اگه تو آفتاب داره راه میره سوارش کنم و تا یه جاهایی برسونمش.

خداییش این همه کارمند داره این اداره ولی این یکی تکه...خیلی از بقیه سره...یه جورایی وقتی سوارش میکنم حس میکنم که موفقیت بزرگی نسیبم شده...البته تا وقتی برسونمش خیلی با هم حرف نمیزنیم...کمی سر سنگینه و من هم خیلی اهل زبون بازی نیستم برای همین خیلی از صراط مستقیم خارج نمیشم اما باز ته دلم شرمنده بانو هستم...آخه

با ماشینی که خود بانو خریده این کار رو انجام میدمخجالت

اتفاقی که چند روز پیش افتاد به صورت زیر بود؛

ماشین رو نگه میدارم و از دور قد و بالاش رو برانداز میکنم...

خوشحالم که تونستم درست موقع خروجش از اداره برسم

از پشت عینک آفتابیش درست نمیدونم که منو نگاه میکنه یا نه

اما وقتی سرشو بالا میگیره بی اختیار یه لبخند میزنم و اون هم حالت صورتش طوریه که انگار داره بم لبخند میزنه...شایدم برای کاهش آزار آفتاب گونه هاشو جمع میکنه و صورتش حالت لبخند به خودش میگیره.

قلبم تند تند میزنه

داره به ماشین نزدیک میشه

صورتم رو برمیگردونم که مثلن خیلی هم تو کفت نیستما

به ساعت نگاه میکنم...خیلی هم دیر نیست و مثل همیشه میتونم به موقع در خدمت بانو باشم...

تو همین چند ثانیه ...دلم برای اون قد و بالا تنگ میشه...پس...

دوباره برمیگردم و میبینمش که دیگه واقعن انگار قصد داره سوار ماشین بشه...

سریع خودمو جمع و جور میکنم

سوار ماشین میشه و در رو میبنده...

ز ذ : سلام .... (باد کولر رو میدم سمتش که خنکش بشه)

-: راه بیفت!

زذ: چشم بانو

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
تگ ها :