یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

همذات پنداری سینمایی

مدتی بود از بحث اصلی دور شده بودیم نه؟

جهت یادآوری: بحث اصلی همون شرح احوال زن ذلیلی بنده میباشد!

چند روز پیش اولین یا دومین قسمت سریال Desperate Housewives رو دیدیم یکی از 4 تا زن مثلا بیچاره این سریال خیلی وسواس داره که کارهای خونه رو با دقت و درستی تمام انجام بده و همیشه از همسرش شاکیه که چرا از من درست و حسابی تشکر نمیکنه و شوهرش هم از او شاکی که تو با پرداختن به کار خونه توجهت رو از من دریغ میکنی.

فردای اون روز بعد از اینکه از سر کار برگشتیم کارهای انجام نشده زیادی داشتیم، خونه شدیدا نا مرتب بود، سینک ظرف شویی پر بود از انواع بشقاب و قابلمه.

خلاصه دیدم بانو خسته ست و خودم هم به علت تغییر در شخصیتی که پس از ازدواج در من رخ داده از بی نظمی و کثیفی چندشم میشد ایششششش. در نتیجه شروع کردم به مرتب کردن که بانو گفت ولشون کن فعلن بیا استراحت کنیم، اما من که تازه گرم ظرف شستن شده بودم گفتم چشم ولی اول ظرفا رو بشورم

خلاصه یک بار دیگه هم پیج شدم ولی نرفتم که دیدم بانو با حالتی عصبانی پش سرم ایستاده و میگه:

تو خودتو با کار خونه سرگرم میکنی تا به من بی توجهی کنی!

و اینجا بود که فهمیدم .... (جای ما به عنوان زن و شوهر عوض شده رو قبلا فهمیده بودم)

دیگه نباید تماشای اون سریال رو ادامه بدیمنیشخند

در ادامه یک سری مطالب طولانی نوشتم که توصیه میکنم شروع به خواندنش نکنید

 


من و بانو فیلم و سریال زیاد میبینیم ولی خوشبختانه هردو با فارسی 1 مشکل داریم. نکته جالب برای من همیشه این بوده که بانو چقدر قشنگ منظور فیلم و حال و هوای شخصیتهای داستان رو درک میکنه. آخه تا اواسط فیلم باید التماسش کنم که بیا ببین این فیلمو و نصفه بعدی فیلم هم باید با صدای کم و با لب خوانی دیالوگها رو دنبال کنم تا مبادا یکی از علاقه مندان دو آتیشه فیلمهای هالیوودی از خواب بپره!

بانو با داستان فیلم و سریال خیلی خوب ارتباط برقرار میکنه و با هوشمندی تمام (که البته بعضی جاها به ضرر من تموم میشه) داستان فیلم رو به زندگی ما تعمیم میده یا مثلا ما رو در اون شرایط تصور میکنه.

فیلم Shutter Iland ساخته مارتین اسکورسیزی رو با هم دیدیم و من خیلی فاز فلسفی فیلم رو متوجه نشده بودم بیشتر داشتم فیلم رو از نظر رودست زدن هایی که سعی کرده بود داشته باشه تو ذهنم نقد میکردم که دیدم بانو داره اشک میریزه و با یکی دو جمله کل مفهوم فیلم رو بهتر از هر منتقد یا کارشناسی گفت و من به واسطه همون دو جمله بانو هنوز که هنوزه دارم تحسین میکنم کار اسکورسیزی رو.

از نظر بانو منظور داستان فیلم شاتر آیلند این بوده که؛ آدمها برای اینکه بتونن تو این دنیای زشت به زندگی ادامه بدهند مدام خودشون رو گول میزنن و خیالپردازی میکنند. زندگی کردن به شکل هیولا بهتره یا مردن به رسم انسانیت؟ بعد اشکاش سرازیر شد و گفت که انسانیت رو میخواد.

و من تازه 2زاریم افتاد و کاملا موافق بودم. هرچی بیشتر سختی کشیده باشی هیولای وحشتناکتری میشی چون زخم ها از انسان هیولا میسازند و اگه بخوای ادامه بدی باید خودتو فریب بدی تا هیولا رو نادیده بگیری.

میخواستم جواب بدم که نه ما باید به جنبه مثبت زندگی همیشه نگاه کنیم، که دیدم این دقیقا همون گول زدنه و مثل زنگ آمیزی دیوارهای زندان میمونه، پس بی اختیار همراه با همسلولی خودم گریه کردم.

اما الان که به قضیه نگاه میکنم اکثر رنجهای ما ریشه در کمالگرایی ما داره، لزومی نداره سخت بگیریم، من میپذیرم که هیولایی هستم بین هیولاهای دیگه، یه هیولایی که میتونه مهربون و با احساس باشه و با یه هیولک ناز و دوست داشتنی و با نمک زندگی میکنه. جالب اینجاست که عشقمون به شکل محسوسی داره زخمهای روح منو التیام میده و از هیولا بودنم کم میکنه. (اینجا که رسیدم یاد داستان شرک و همسرش افتادم)

و زیبایی زندگی به همینه، روز به روز بهتر شدن!

زندگی با تو بهتره

میخوام عاشقت بمونم

و زیبایی عشق به همینه، حس کردن زیبایی حتی در چرت ترین شعرها

حالا یه جمله که فوق العاده ذهن منو مشغول کرده و 2 روزه که حسابی منو خندونده:

هیچ چیز یاد آدما نمیمونه به غیر از یاد آدم که همیشه یاد آدم میمونه!

پس همیشه باید یادآوری کنیم عاشق بودن هامون رو، و این قشنگی او شعریه که گفتم چرته!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
تگ ها :