یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

اول مرداد عزیز

اگر به من فرصت بازگشت به روزهای قبل و انتخاب تصمیم های جدید را بدهند دوست دارم به دوم مرداد 1388 بازگردم!

حالا چرا دوم مرداد 1388؟

 چون میخوام اول مرداد حتما و عینا تکرار بشه!...چون اول مرداد 1388 می ارزید به کل روزهای گندیده قبلش...

اول مرداد بود

یه جای سوزن روی دستم بود که خیلی دوستش داشتم

مربوط به آزمایش خون چند روز قبلش بود.

همه چیز عالی بود

شب قبلش به قدری راحت خوابیده بودم که باورم نمیشد. هیچ شکی و هراسی نمیتونست وارد ذهنم بشه...آرامش عجیبی داشتم...عشق بانو و تصور اینکه تا ابد با هم خواهیم بود به من حسی فوق العاده میداد. با همه خوش و بش میکردم و بیخیال و آسوده کنار بانو نشسته بودم و دستش را میفشردم.

 


لحظه های برآرورده شدن بهترین آرزوی من بود و سعی میکردم از شیرینی این ثانیه ها نهایت استفاده را ببرم.

به گواه تصاویر ضبط شده در تمام مدتی که در محضر بودیم نیش من تا پس کله ام باز بود و فقط بعضی وقتها که میخواستم جواب سوالهای عاقد را بدهم تا بنا گوشم پایین می آمد.

خود عاقد هم پیرمرد باحالی بود و حتی برای کسانی که فیلم برداری میکردند تز میداد که از فلان زاویه بگیر و خودش هم مثل کارگردانها دستور کات و اکشن میداد.

از همه شنیده بودم که در این موقع معمولا احساس پشیمانی و فرار از میدان به آدم دست میدهد ولی من حس آسودگی و بی دغدغه بودن عجیبی داشتم و کلی با این حالتم حال میکردم.

عاقد گفت شناسنامه ها لطفا و آن لحظه کمی به فکر فرو رفتم، کمی مردد شدم....

.

.

.

بیشتر که فکر کردم یادم آمد که شناسنامه ها را از هفته پیش درون کیف  مخصوصی گذاشته بودم (همان کیف چرمی که قبلا براتون تعریفشو دادم) که مبادا جا بمانند.

بله، من آنروز آنقدر آسوده خاطر بودم که شناسنامه ها را جا گذاشته بودم!

شانس آوردم که داماد بودم و مشمول کاپیتالاسیون، وگرنه عزیزان حاضر در مجلس حسابی مورد عنایت قرارم میدادند!

در فرصت باقی مانده به اتفاق بانوی صبور و مهربان رفتیم تا گشتی بخوریم و احیانا کتکی، که با بزرگواری بانو بخیر گذشت.

خلاصه با اندکی تاخیر تمام خوبیهای من را خداوند با یک پاداش تلافی کرد و در تاریخ اول مرداد ماه 1388 شناسنامه ام به نام منجی روحم مزین شد.

عصر آن روز هم بماند که جشن عقد بسیار باحالی گرفتیم و خیلی بیادماندنی شد.

به همین مناسبت از دوستان عزیز دعوت میشود در مراسم سالگرد عقد ما حضور یافته و قررررررررررش دهند!!!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها :