یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

خسته نباشی برادر!

یکی از همکاران ارجمند با چند تن از عزیزان بسیجی جهت تجدید میثاق با امام خمینی مسافتی طولانی را (از اراک تا تهران) رکاب زدند! از زبان خودش بشنوید:

- دهنمون سرویس شد حاجی، یه بار 130 کیلومتر رو یک ضرب رفتیم!!!

: خسته نشدین؟

- نه بابا

: آخه مگه میشه؟

:130 کیلومتر رو با دوچرخه اون هم تو کوهستان رکاب زدن خیلی حرفه!

:آفرین به این روحیه و شور و حال جوانی،

:واقعا همت کردید،خسته نباشی برادر!

همینطور که حاجی هی داشت از خستگی ناپذیری این بابا تعریف میکرد، همکارم رو میدیدم که با خودش کلنجار میره که اصل مطلب رو بگه یا نگه

وقتی تحسین های حاجی تموم شد، بعد از یه سکوت طولانی اننن و مننن کنان با حالتی معترفانه گفت:

- آخه میدونی حاجی

: جانم، بگو!

- حاجی کل مسیر سرازیری بود!خجالت

...

کل اتاق زدند زیر خنده خندهخندهو حاجی یه جورایی احساس اسکل شدن کرد....ادامه ماجرا و پاچه خواری من


من که شنونده این مکالمه بودم طاقت نیاورده، با ریسک پذیری بالایی حرف دلم رو به این برادر ارجمند گفتم:

آقای فلانی فکر کنم چیزی که حاجی رو به فکر فرو برده، در واقع استقامت و خستگی ناپذیری ماتحت پرفضیلت شماست! واقعا تحمل سفتی زین دوچرخه درطول چنین مسافتی کار هر کسی نیست و همت و انگیزه بالایی میطلبد!

کل اتاق رفت رو هوا قهقهه

و حاجی قدرشناسانه نگاهی به من و بعد از آن به ماتحت همکارم انداخت و در حالیکه دلش خنک شده بود از اتاق بیرون رفت.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها :