یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

eye contact

مکالمه ادامه مطلب بیشتر آموزنده میباشد و از شما انتظار روده بر شدن ندارم!


من: عزیزم دقت کردی وقتی پسرخالت با بقیه صحبت میکنه همش بالا رو نگاه میکنه و هیچوقت به خود کسیکه باش حرف میزنه نگاه نمیکنه؟

ایشون: اره. حالا چرا اینو میگی؟

من: میخوام بگم که برقرار نکردن تماس چشمی باعث میشه طرف نتونه ارتباط موثری داشته باشه.

ایشون: راست میگی. خوب حرف میزنه ولی نمیدونم چرا همش به بالا نگاه میکنه. شاید خجالت میکشه.

من: راستی امشب هم باز قانون مورفی شامل حالم شد!

ایشون: هاها چطوری؟

من: همون لحظه که خاله اینا پشت در ساختمان بودن، من شلوارک پام بود و داشتم از تو بالکن (طبقه 6) لباس ها رو میچلوندم(قانون مورفی میگه که چه نوع لباسهایی بودند). فکرشو بکن اگه دیده باشن چه صحنه ای میشده!

ایشون: (یادم نیست چی گفتند اما طبق معمول عصبانیت و انزجارشون رو به سرعت بروز دادند)

من: (تلاش مذبوحانه برای ماست مالی) بابا حالا از کجا معلوم که دیده باشند. آخه کی وقتی پشت دره به گردنش انقد فشار میاره که بالکن طبقه ششم رو نگاه کنه.

ایشون: اون لحظه پسرخالم با کسی صحبت نمیکرد؟

بعد از این تیکه باحال تا ربع ساعت دیوانه وار میخندیدیم و خدا رو شکر میکردم که نهایت بامزگی رو به همسرم داده. تمام لحظات شادم رو مدیون ایشون!!! هستم.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
تگ ها :