یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

از تو دور میشوم

تو هنوز خوابی. نمیخواهم دیگر آزارت بدهم. از تو با سرعت دور میشوم، باید از تو فاصله بگیرم. من از تو دور میشوم تا اینکه نزدیک در خروجی می ایستم و دست در جیبم میکنم. درون جیبم چیزی گذاشته ام...


چقدر خوشحالم که در این مورد به حرفت گوش نکردم! آنرا از جیبم بیرون می آورم.

من کنار در خروجی، دورترین نقطه خانه نسبت به تو ایستاده ام. با یک دستمال کاغذی مستعمل و مچاله درون دستانم.

چند فین ضعیف و غیرموثر. اما جوابگو نیستند. تو هنوز خوابی و نمیخواهم بیشتر از این سروصدا کنم. آرام باز میگردم و سعی میکنم از دهان نفس بکشم تا صبح که با هم از خواب بیدار شویم.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤
تگ ها :