یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

فهمیدم!!

سلام. اگه فهمیدم! رو نخوندی اول اونو بخون.

ظاهرا حدس زدنش خیلی سخته. خودم میگم در ادامه.


همسر عزیزم رو داشتم به اداره منفوره اش میرساندم که ناگاه در دست انداز نسبتا محسوسی افتادیم (چاله ای به عمق نصف یک تایر)

از آنجا که خطای من نابخشودنی بود، سرم را به علامت پذیرش اشتباه پایین آوردم تا همسر مهربان راحتتر بتواند ضربه دلخواهش را به پس کله مبارکم بزند.

و آنگاه بود که به یکباره فریاد زدم: فهمیدم! فهمیدم!

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧
تگ ها :