یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

فهمیدم!

چند روز بود که فکرای ناجوری میکردم و مدام به خودم دلداری میدادم، اما هر بار که لمسش میکردم شک من هم بیشتر میشد.

قلمبگی پشت جمجمم رو میگم. بیخود و بیجهت پشت سرم درد میکرد و ورم ناچیزی هم کرده بود.در حد 5 سانت ارتفاع داشت.

از بچگی خیلی اندر کف اون مریضایی بودم که با یه بیماری لاعلاج (دور از جان همه ما) دست و پنجه نرم میکردند و با روحیه ای تحسین برانگیز دوباره سلامتی خودشون رو بازمیافتند.

خودم رو سرزنش میکردم


میگفتم دیدی با این قانون جذب چه بلایی به سر خودت اوردی! چرا این فکرای احمقانه رو میکردی؟ حالا کی حوصله داره با مریضی مبارزه کنه! اراده قوی و روحیه تحسین برانگیزم کجا بود.

یکی دو روز بود که صبر کرده بودم خوب بشه اما نه تنها خوب نشد بلکه آثار این درد موذی رو جاهای دیگه هم پیدا کردم. تقریبا اکثر قسمتهای استخوانی بدنم رو که فشار میدادم درد میگرفت. شک من از تومور مغزی به سرطان استخوان داشت تغییر میکرد که بالاخره به لطف چاله چوله های خیابانها توانستم جواب سوالاتم رو پیدا کنم!

شما چطور؟ یافتید یا در پست آینده میخواهید خودم براتون تعریف کنم؟

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧
تگ ها :