یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

شروع طغیان زن ذلیل

یادم نیست کی بود و یادمه یک روز برای چند ثانیه تونستم با همسرم مخالفت کنم. جریانش و عاقبتش رو در ادامه مطلب بخونید


همسر(روبه روی آینه): موبایلمو بیار لطفا

زن ذلیل(توی تختخواب): کجاست؟

همسر: خب بگرد پیداش کن دیگه تو هم!

زن ذلیل: نمیخوام

همسر: تو کیفمه برو بیارش. زودباااااش!

زن ذلیل: خودت برو! ای باباااااا. من نا سلامتی خوابیدما

همسر: من دوست داشتم تو برام بیاریش. تو برام بیارش، فقط تو، من همه چیزمو دوست دارم از تو بخوام، این تویی که منو به خواسته هام میرسونی

حالا فرض کنید در همین حین دوربین داره واکنش زذ رو به این حرفا نشون میده

زن ذلیل انگار نه انگار که خواب بوده و همچون توله سگی بازیگوش در حالی که بسیار ذوق زده شده به سمت کیف خیز برمیداره و پس از چندتا بوکس و باد (مثل تو کارتونا چند ثانیه درجا میدوه و یهو سرعت میگیره) ، کیف رو سریع میاره و جلوی همسر میگیره و با حالتی پر از شوق و انتظار توجه و قدردانی، همونجا زانو میزنه

زن ذلیل: بفرمایید شاهزاده خانم

همسر: ای احمق گفتم موبایلو از تو کیفم بیار نه اینکه خود کیفو بیاری. گمشو کیفو بزار سرجاش!

 

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
تگ ها :