یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

آرزوها

فعلا که خبر خوش و خاطره مفرح نداریم دیدم بهتره از آرزوهامون با هم صحبت کنیم.

میدونید من آدم توداری هستم و خیلی راجع به آرزوهام صحبت نمیکنم...همیشه ته دلم به اونهایی که خیلی ساده بعد از ایجاد مختصز صمیمیتی داستان زندگیشون رو برام تعریف میکردند یا از آرزوهاشون باهام حرف میزدند غبطه میخوردم و وقتی هم که طرف حرفهاش تموم میشد و میگفت خب داش زی زی قصه ی تو چیه واقعا نمیدونستم چی باید بگم... بگم حقیقتش خیلی باهات راحت نیستم... یا محافظه کاری رو بزارم کنار و بگم بسکه حتی با خودم هم آرزوهامو مرور نکردم شاید فراموشم شدند...

مطمئنم بین شما هم افرادی مثل من زیاد پیدا میشه ...

خوبیه ماها اینه که یه زندگی معمولی داریم و خیلی هم پرتوقع نیستیم...هر سال هم مثل سالهای قبل میگذره...تنها هنرمون اینه که آزارمون به کسی نرسه...همیشه هم منتظر یکی هستیم که پایه ما بشه یا ما پایه اون

دیگه بسه

نمیخوام یه عالم آرزوی دست نیافته رو بزارم واسه بچه و نوه و نبیره هام...که مثلا من حتما بچه ام رو میفرستم دنبال هنر و کلاس پیانو و...

هر فصل از سال یه آرزوی مناسب ... بعد از 5 سال 20 تا آرزوم برآورده شدند...شما هم پایه اید؟ 

برای تابستون دوست دارم یه شب تو جنگل یا کویر باشم...آتیش روشن کنم... و بشینم کنار بانو و با هم چای بخوریم و امیدوارم اون موقع بتونم مثل آدم از آرزوهام براش بگم و بعد که بانو خوابید برم یه نخ سیگار بکشم ... آی میچسبه

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧
تگ ها :