یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

کابوسی به تلخی واقعیت

متاسفانه اتفاق بدی افتاد و قرار نیست فعلن فندق حداقل تا یک سال دیگه بیاد پیش ما.

شاید ما هنوز آماده نبودیم و باید این اتفاق می افتاد تا قدر مواهب الهی رو بیشتر بدونیم

شاید کابوس بدتری انتظار ما رو می کشید و خداوند به ما رحم کرده

به هرحال قطعا حکمتی در کار بوده

و این حادثه هرچند ناگوار و تلخ ... درسی بود برای همه ما 

اصلا فکر نمیکردم روزی بیاد که اینچنین اتفاق بدی بیافته ... 

الان وقتی به یکی میگم آدمیزاد از فردای خودش خبر نداره ... دیگه واقعا لمسش کردم.

وقتی یه کابوس میبینی تا مدتها بعضی تصویرها و لحظاتش تو رو رها نمیکنه

یادآوری چهره نگران و مغموم بانو وقتهایی که از مطب دکترها بیرون میومد و من سنگینی کوه اندوه رو روی شونه هاش میدیدم و نمیتونستم هیچ امیدی به بهتر شدن اوضاع ایجاد کنم، نصف شب وقتی که منو بیدار میکرد و با گریه به آغوشم پناه می آورد و من ناتوان ترین مرد دنیا بودم...

بله دوستان از سختیهای زندگی به ستوه نیاید و قدر هرچیز خوبی که دارید رو بدونید و هیچوقت حسرت زندگی دیگران رو نخورید

آدمیزاد از فردای خودش خبر نداره ...

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥
تگ ها :