یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

همتی بس مضاعف

واقعا امسال سال کار مضاعف و همت مضاعف بوده برام.

بجای اینکه کار اداره رو انجام بدم مدام در پی جذب چندتا خواننده باحال برای( کنسرت ابیخنده)، این وبلاگ بودم.

مکالمه من با رییسم روز 8 فروردین 89:

رییس:سلام

زذ: با رنگی پریده مشغول مینیمایز کردن پنجره ها شدم و با لبخندی مذبوحانه: سلام مخلصم، امر بفرمایید؟ (هنوز دارم تند و تند کلیک میکنم)

 


زذ: (جهت کم کردن روی هرچی آدم صادق و بی شیله پیله گفتم): دارم چک میل میکنم

رییس: اینطوری من دلسرد میشم. اون بار که ... یه بار هم که .... آ خرش هم که ....

زذ: خیلی خب (با لحنی بی حوصله)

رییس: حالا این دوتا پرونده (کارشون حدود 15 صفحه میشد)رو کاراشونو انجام بده تا ظهر

زذ: باشه

مشغول وبگردی شدم

دو روز بعد

رییس: چه کردی مستر؟

زذ: این صفحه رو آماده کردم مابقی رو هم تا ظهر میدم به منشی تایپ کنه

رییس: دست شما درد نکنه

زذ:خواهش میکنم درخدمتم

وقتی رفت به چندتا از کامنتها جواب دادم و چندجا هم کامنت گذاشتم

15 فروردین 89

رییس: مستر جان لطفا هرچی از اون کارا رو انجام دادی بیار برام

زذ: چشم مهندس. خوش گذشته که انشالله تعطیلات

رییس: ممنونم، الان داری چه میکنی

زذ: چشم مهندس میام پیشتون (تند و تند میبستم پنجره ها رو)

رییس رفت و من کارایی که تا اون موقع انجام داده بودم رو بردم پیشش

رییس: دست شما درد نکنه

زذ: خواهش میکنم

رییس: همین یه صفحه؟!

زذ: قسمت سختش همینجا بود مابقی رو میتونم تا ظهر آماده کنم.

رییس: ممنونم فقط یکم سریعتر

زذ: حالا یه نگاهی بکنید اگه جایی نیاز به اصلاح داره برم انجام بدم.

بعدش کلی رو همین یه صفحه مانور دادم و برگشتم دفترم و دوباره مشغول شدم.

بله با همتی مضاعف در یک اقدام انتحاری عزمم رو جزم کردم و به تعداد کثیری از وبلاگهای تازه آپدیت شده کامنت دادم و تند و تند صفحه آخرین نظرات رو چک کردم که مبادا عزیزی نظری داده باشه و من بی مبالاتی کنم و جواب ندم!

رییس: الان مشغول چه کاری هستی؟ 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠
تگ ها :