یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

در مسیر زندگی

اکثر اوقات وقتی میرم تو فکر به این نتیجه میرسم که دنیا بدون من اصلا نمیتونست وجود داشته باشه...دلیلش خودپنسدی و عقده ای بودن نیست

علتش یه چیزی تو مایه های اینه که خب اگه من نباشم و وجود نداشته باشم دیگه تصور دنیا بی معنیه واسه من.

میدونم اگه در جمع این حرف رو میزدم همونقدر با تمسخر بهم نگاه میشد که انگار گفته باشم من بصورت پنهانی عاشق نگار فروزنده و سبک بازی او هستم!

از وقتی بانو وارد زندگیم شد...چطور بگم...تماما خود زندگیم شد و واقعا چقدر زندگی قشنگتر شد...طوریکه اصلا یادآوری دوران قبل از ظهور بانو برام سخته...حالا من موندم که

وقتی به امید خدا 8 ماه دیگه فندق بابا به دنیا بیاد و بشه تمام دنیای ما دو تا

زندگی چقدر قشنگتر هم میشه

میدونید...

همیشه با یه ژست روشنفکری میگفتم که بدنیا اوردن بچه اون هم تو این شرایط واقعا خیانته در حق اون بچه

اما حالا فکر میکنم که زندگی یه جشنه که خدای مهربون نی نی ما رو هم دعوت کرده.

با این اتفاق مبارک و فرخنده در واقع ما هم به نوعی وارد چرخه ی روزگار شدیم

بایدخیلی نگران آینده باشم...ولی نیستم...من به خدا و حکمتش و اینکه هر چیزی رو دقیقا به موقع و به دلیل خاصی در مسیر زندگی انسانها قرار میده معتقدم

فقط برای بانو که داره سختی میکشه نگرانم و امیدوارم خدا کمکش کنه....8 ماه خیلیه...هر ساعتش هم دیر میگذره

ولی تنها راهی که به ذهنم میرسه که این هشت ماه رو مدت کوتاهی ببینم اینه که ما فقط همین هشت ماه رو فرصت داریم تا خیلی چیزها رو یاد بگیریم

تا پدر و مادر های کم عیب تری بشیم....

حالا ژست روشنفکری جدیدی دارم!

این خیانته که بخوای پدر بشی و بیخیال این باشی که باید انسان با ارزش تری باشی...

بچه جون ما منتظرتیم که سالم و سرحال بیای پیشمون تا با هم بازی کنیم!

فکر کنم بابا و مامان خوبی بشیم...خیلی خوشحالم...خدا رو شکر

دوستان خوش قلب من...شما هم برامون دعاهای کنید. حتمنا!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
تگ ها :