یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

....

میبینید دیگه حتی عنوان هم ندارن نوشته هام!

آخه اهل الکی نوشتن نبودم

پستهای اولم رو بخونید متوجه میشید

هم نسبت به خواننده های اینجا احساس مسئولیت میکردم (100 تا گودری داشتم اگه unsubscribe نکرده باشن) هم اینکه دوست داشتم نوشته هامو که میخونید یا بخندید یا یه سوالی و نکته ای تو ذهنتون ایجاد کنم...خلاصه وقت میزاشتم و البته دوستان زیادی هم بودند که تشویقم میکردند و همین انرژی گرفتن ها بود که باعث میشد پست های خوبی بنویسم.

یه روز یه درخواستی از دوستان کردم و دیدم خیلی کم بهش توجه شد (تقریبا دو و نیم درصد)

بعدش تو ذوقم خورد و از اون به بعد اینجا در مسیر افت کردن افتاد...خیلی ها هم دیگه رفتند و سر نزدند...البته شاید مقصر من بودم که به اونها خیلی سر نمیزدم

ولی بدونین من کلن خیلی کم پیش میاد دوست یا رفیقی رو فراموش کنم حتی اگه اونا منو فراموش کرده باشن

همین الان چشم بسته میتونم اسم حداقل 40 نفر از مشتریهای ثابت اینجا که دیگه خبری ازشون نیست رو ظرف 2 دقیقه براتون بگم کسایی که از هر 5 باری که میومدن من یک بار مریفتم وبلاگشون نظر میذاشتم و شاید کم کاری از من بوده...یه هر جهت میخوام ثابت کنم که یادتون بودم و هستم

کورنومتر بگیرین

مازیار (وبلاگ شایعه)

باقالی یا همون سیرابی

نشخوار

استاد بهروز

ملکه نیمه شرقی

ریحانه

شیرخان

پرنده

آب تنی

اسلوموشن

صفر و نیم

کافه خاطره

پپری

بابا لنگ دراز

چند تا شد؟ هنوز 40 تا نشده؟

گلچهره

فروغ نامه

درباره الی

و خواهرش یه چیزی تو مایه های کلانتر بود

ماجراهای من و رایانه (مرغ پخته!!!)

دیانا کیانمنش

هاهاها دارم راه میوفتم (این اسم وبلاگ نیستا)

سوژه (دوست خوب)

باغ تماشا

ف@طمه

عسل

کورنومتر رو نگه دار یه کم فکر کنم!

آهان

استوانه

میز میتی

یه سه 4 تا سارا هم داشتیم

یه سارا بود که نوشته های کوتاه قشنگی داشت..آهان کمی ابری

خونه مهربونی

یه سارای دیگه هم بود به اسم ماجراهای من

مامان امییییر

................

..........................

خب بسه دیگه؟

نیما (نه مهندس اون یکی که مشهدیه! مهندس که همیشه به ما لطف داره)

سوگل ( نه سوگل اصلی که خیلی برای اینجا مایه گذاشته و همیشه تشویقمون کرده)

کافه خاطره که خدافظی کرد و رفت

کوریون که معجزه میکرد تو نوشته های کوتاهش اون هم یهو گذاشت و رفت

(این دوتا آخری برگشتن و خیلی خوشحالم...مخصوصا از برگشت کوریون)

یکی بود به اسم منیژه خیلی خنده دار بودن پست هاش وبلاگش رو گم کردم

بی قرار

انسان

مرضیه

نازی (که معلوم نیست وبلاگش چیه و هر از چندگاهی میاد...گفتم اسمشو بیارم آمارم بره بالا)

آوا

بادبادک ها

یه فاطمه دیگه که یه بار باهاش بحثم شد و خانم مذهبی و خوبی بود

یه آزاده بود که اینجا دنبال حقوق پامال شده زنها بود

از بچه های ایرانجوک

anxious

نگار

مرجان؟ (شک دارم)

ققنوس و میثمک و یکی دیگه بود که خیلی جوگیر بود...هئومان یه همچین چیزی

 

خلاصه خیلی هاتون هنوز تو ذهن من هستین...امیدوارم هرجا هستید خوب و سلامت باشید

این وبلاگ شاید رونق سابق رو نداشته باشه ولی همیشه با حضور شما با صفا خواهد بود

دوستهای جدیدی هم دارند اضافه میشن که من چون آدم دیر جوشی هستم یه کم زمان میبره تا بشناسمشون که امیدوارم این افتخار زودتر نصیبم بشه

.....................

در زندگی واقعیم هم تمام دوستام چه از 3 سالگی تا همین الان...اونهایی که به قلبم راه پیدا کردند هرگز فراموش نشدند اما نمیدونم چرا خودم احساس فراموش شدگی میکنم...شاید در هر دو عالم خودم مقصر بودم که خیلی مبانی تداوم یک ارتباط رو رعایت نمیکردم

.....................

شرمنده اگه وقتتون رو گرفتم...درد دلی بود خدمت دوستان

پست قبلی هم برای بانو نوشتم که اون هم دیگه مثل سابق شور و شوقی برای خوندنش نداره انگار

صابر جان شما هم یادم هستی همیشه

اما واقعن برگشتن کوریون خیلی حال داد...حتمن بخونید نوشته هاشو

 

 

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
تگ ها :