یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

بدترین شبی که شبهای بدتری در پی خواهد داشت

حدود 3 هفته ای بود که سرم گیج میرفت...ولی چون حال میداد دکتر رفتنم رو عقب مینداختم...تا اینکه دیگه اون سرگیجه ها برام تکراری شد و رفتم دکتر....آزمایش خون برام نوشت و گفت ساعت 7 شب یه شام خیلی سبک بخور و دیگه هیچی نخور تا صبح!

پرسیدم یعنی هیچی نباید بخورم...گفت نه...میتونی ...با اشتیاق نگاهم رو به لبهاش دوخته بودم که بگه قرمه سبزی...خورش قیمه...یه دست دل و جیگر...یا حداقل سمبوسه...

ولی آخرش معلوم شد که میتونم آب بخورم!

خلاصه 3 شنبه هفته پیش بدترین شب من بود.

بانو هم که مثل شیر تا صبح در محوطه آشپزخانه نگهبانی میداد.

کلن من عادت بدی که دارم اینه که برای ناهار اصلن اشتها ندارم... ولی واسه شام مثل یه خرس گرسنه ام

علتش هم معلومه

چون واسه ناهار بانو جاب پیشم نیست اصلن غذا از گلوم پایین نمیره...یه بغضی میاد و راه گلو رو میبنده...

شبها هم که منزل مادرزن مهربانمون به عنوان میهمان افتخاری همیشگی دعوت داریم و علاوه بر حضور بانو که موجب غش و ضعف ماست باید غذا رو طوری با اشتها بخورم که مادرزن عزیز هم متوجه بشه که هلاک دست پختشم!

..................

اینها که الان گفتم تا چند وقت دیگه به خاطره تبدیل میشن...چون باید شبها شام سبک بخورم + کدو پخته که واقعن ازش متنفرم!!!!

بانوی عزیز هم با کمال میل زحمت پخت و پز کدو ها رو شخصا به عهده گرفته تا ما حداقل بخاطر گل روی ایشون هم که شده آن غذایی که از اسمش هم حالم بد میشود را تناول فرموده و جرات قر زدن هم نداشته باشیم...ضمن اینکه این امر (شکنجه دادن من) گویا به نوعی موجبات خرسندی بانو جان رو هم فراهم خواهد نمود.

.............

سفرنامه هم به زودی انشالله

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
تگ ها :