یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

کاش فقط من اینطوری باشم

مقابل یک سجاده ایستاده ام

خالصانه و با گردنی که با افق زاویه 63 درجه میسازد.

در تمام طول روز گرسنگی و تشنگی را تحمل کرده ام

اهل غیبت و چشم چرانی هم که نیستم

حال خوبی دارم

پیشانی ام که بر مهر ساییده میشود...

گویی وارد اتاقی میشوم که در آن فرشته ای گوشی تلفن بدست منتظره

فرشته با نگاهش منتظر است تا من آنچه را از صمیم قلب میخواهم به او بگویم

.

.

.

تمام طول روز آدم خوبی بوده ام...کافی است یه مقدار هم معصومین شفارشمان را بکنند.

مطمئنم اگر درخواستم را بگویم رد خور ندارد.

وقت تنگ است و باید هرچه زودتر درخواستم را بگویم

.

.

.

و اینجاست که اثرات فاجعه ای که قبلا رخ داده، نمایان میشود...

آری

بجای دعا

شروع میکنم به نفرین آنهایی که پولم را بالا کشیدند

نفرین آن دیگری هایی که ناجوانمردانه خنجر زدند

و همه ی آن کسانیکه به خدا واگذارشان کرده ام

اما نه تنها خداوند عذابشان نداد...

بلکه علاوه بر آن کینه ها که مثل وزنه ای سنگین به روح من زنجیر شده اند،

خداوند نیز جایگاهش را در خلوت من از دست داد.

.............................................................................................

دلم برای دینم میسوزد

که بجای رشد در سایه شناخت و پیروی علی و حسین و فاطمه، در آتش کینه ی ابن ملجم و شمر و عمر سوخت.

دلم برای کودکی هایم میسوزد

که با شعار مرگ بر ... ها، نفرت را آموخت

دلم برای آرزوهایم میسوزد

که با هراس ِ از دست دادنها، فریب مال اندوزانی را خورد که برای هر درخواستی قناعت تجویز میکردند.

دلم برای خودم میسوزد.

.........................................

کاش یک بازی وبلاگی میشد راه انداخت تا از آرزوهای هم باخبر میشدیم (قابل توجه کیامهر)

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
تگ ها :