یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

طفلکی سال 89

سلام و تبریک و آرزوی سالهای خوب مرا بپزیرید.

 

سال 88 سال بسیار عجیبی بود. به جرات میگم که بهترین سالی بود که میشد برای من تصور کرد و من کاملا به حکمت خدا پی بردم. حتما شما هم این حس رو تجربه کردید که وقتی مثلا از بین چند خاطره باحال یکیشون حسابی شما رو خندوند، دیگه خاطرات بامزه بعدی و حتی قبلی ها خیلی نمیتونن توی دل شما جا باز کنند.

سال 89 هم خوشبختانه دچار این عارضه شده و فعلا تحت تاثیر سال 88 نمیتونه خیلی خودنمایی کنه. و در کل باید بگم کار سختی پیش رو داره تا بتونه یک سال بیادموندنی بشه اما ظاهرا پتانسیلش رو داره.

حال برای اینکه شما دوست داران شرح حال زن ذلیلی ما نا کام بر نگشته باشید به ادامه مطلب توجه کنید


سال 89 گویا تا حدودی داره سعی میکنه که از همون ابتدا با سیستم " اتفاقات عجیب " خودشو مطرح کنه. دیشب بود که یکی از عجیبترین دیالوگها رو با همسرم داشتم.

همسرم: تو میتونی برام برنامه ریزی کنی که چطور مطالعه کنم که اثربخش باشه؟

من: اره عزیزم. از فردا بهت میگم و تو هم باید به همون شکل انجام بدی تا نتیجه بگیری

همسرم: چشم

من: (چشمام از حدقه زد بیرون)

باورم نمیشد که درست شنیدم، دوباره امتحان کردم

من: خوب حالا بخوابیم فردا باید زود بیدار شیم

همسرم: چشم

من:(ذوق مرگی 93%)

دیگه هیچی نگفتم که مبادا این دیالوگ تاریخی رو خراب کنم.

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
تگ ها :