یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

ویزززززز

بچه دور و بر مادر خیلی می پلکد و سر و صدا میکند.

مادر: انقدر مثل مگس ویز ویز نکن بچه!

بچه: نخیرم! من یه زنبورم! داریم با بابایی بازی میکنیم

مادر: سرم درد گرفت بس کنید!

بچه: غصه...غصه!!! من یه زنبور قوی هستم و بابا هم خرسه! یه خرس گنده...من و اون با هم دوستیم ... با تو هم هیچ کاری نداریم! غصصصه...غصصصه .... تو که چیزی نیستی

مادر: من یه گل هستم...از شهد منه که شما ها اینطوری تپل و سرحال شدین!

 

**به امید روزی که منو پسرم به کمک همدیگه بتونیم یه مقدار بانو رو اذیت کنیم... البته باز هم امیدی نیست چون بانو با حاضرجوابیش حالمونو سر جاش میاره...

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
تگ ها :