یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

...شیرین...

مرد داشت با عجله وسایلش رو بر میداشت

وقتی چشمش به قرآن افتاد با خودش گفت چقدر خوبه که یکی رو داشته باشی که بدونی همیشه منتظرته

از زیر قرآن رد شد...این بار با همیشه فرق میکرد...آینده اونها به این سفر بسته بود.

به همسرش نگاهی کرد و با مهربانی به او گفت نگران نباش زود بر میگردم ... مواظب خودت باش

.........

مرد از صدای یکنواخت قطار خسته شده بود...کیسه ای که زن برایش آماده کرده بود را باز کرد...دوتا ساندویچ خوشمزه دید. وقتی دید ساندیچ ها با چه دقتی کاغذ پیچ شدند...لبخندی زد و خوشحال شد. از اینکه بدون ترس از کثیف بودن دستهاش میتونست شروع کنه، سرشار از حس قدردانی نسبت به همسرش شد...ساندویچ ها بقدری پر و پیمان بودند که مرد بدون ترس از جواب مثبت هم کوپه ای، یکی از اونها رو تعارف کرد.

با لذت به ساندویچ گاز میزد و به منظره بیرون پنجره نگاه میکرد...درختها و صخره ها از جلوی چشمش میگذشتند و دور میشدند...گذرا بودن همه چیز را داشت میدید ولی او سرشار از حس تعلق بود ... در این لحظه او همه جوابهای دنیا را میدانست ... او میدانست دلش چه میخواهد ... با نگاهی و لبخندی دوستانه غروب خورشید را تماشا کرد.

........

صبح شده بود...مرد طبق قولی که به همسرش داده بود رفت و صورتش را شست!...و بعد با ولع تمام شروع به خوردن میوه هایی کرد که همسرش برایش در یک ظرف پلاستیکی خیلی جالب چیده بود. بین میوه ها یک شلیل بود...از همانهایی که آخرین بار خریده بود و خیلی بی مزه از آب در آمده بودند. اول از همه با همان شلیل شروع کرد و حسن خطام را گذاشت برای زردآلوهایی که عاشقشان بود.

یک گاز از شلیل کافی بود تا آن را به کناری بگذارد و مشغول خوردن گیلاس و زردآلوها شود...آخر آن شلیل خوشمزه ترین میوه ای بود که به عمرش خورده بود...باز هم به همسرش آفرین گفت.

...........

مرد در سمینار علمی که به زبان انگلیسی هم بود بسیار خوب درخشید و به سرعت خود را به خرابه های متروکه ی اطراف رساند تا به همسرش زنگ بزند و با هم جیغ بکشند! خوشحالی مرد از این بود که همسری دارد که برای خوشحال کردنش حاضر است هر موفقیتی را بدست آورد. همسری که به زندگی او معنی بخشیده بود

.........

حتمن تا الان دیگه فهمیدین این دو همسر اعصاب خورد کن زی زی و بانو بودند!

........

عصر همان روز مرد راهی بازارهای تهران شد و هرچه گشت مورد مناسبی برای خرید پیدا نکرد...بناچار دل را به دریا زد و چند خرید ارزان قیمت انجام داد تا ریسک مالی کمتری کرده باشد...هرچند که از خطرات جانی هم غافل نبود!

........

شب که مرد وسایلش را آماده میکرد ،  از سامسونتش یک بگ پلاستیکی جادار و خوشکل و مرتب را در آورد و اقلام خریداری شده را درونش قرار داد!  مرد  که باز هم از آینده نگری همسرش  به وجد آمده بود، با لبخندی بر لب دراز کشید و آرام آرام به خوابی عمیق رفت

........

مرد حدود 2 ساعت اضافه خوابید و از هواپیما جا ماند!

بانو بیخیالی طی کرد و زی زی زنده ماند!

 

 

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳
تگ ها :