یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

...تلخ...

داشتم پیاده به سمت ساختمانمون میومدم.

از دور یه زن و شوهر جوان رو دیدم که از لباسهای قدیمیشون معلوم بود وضع مالیشون خوب نیست. و هی دارن زنگها رو یکی یکی میزنن و یه سوالهایی میپرسن از پشت آیفون هم معلوم بود که مدام بیلاخ تحویل میگیرن

رسیدم دم در

زز: سلام ، با کی کار دارین؟

شوهره: ااا مااا..

زنه: ما با مدیر ساختمان کار داریم...شما نمیدونید کجاست

اول به مرده نگاه کردم...بعد که زنه پرید وسط حرفش...به زنه نگاه کردم...دیدم چه آرایش غلییییظی کرده و چقدر موقع حرف زدن لق میزنه

(همه ی اینها رو تو همون 0.3 ثانیه متوجه شدم)

ترجیح دادم دیگه تا آخر مکالمه به آقاهه نگاه کنم

زنه همینطور داشت حرف میزد

ساختمونتون سرایدار نمیخواد؟...این اطراف کدوم ساختمون سرایدار میخواد؟...این ساختمون بغلیتون چی؟...

ولی تا به چشمای مرده نگاه کردم... سرشو انداخت پایین

دیگه به هیچکدومشون نمیخواستم نگاه کنم

 صدای زن مهو شد و فقط طنین صدای شکسته شدن و خرد شدن رو میشنیدم

خرد شدنی که باید به تعداد ساختمانهای خیابان ما تکرار میشد.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ ها :