یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

باید بیشتر حواست رو جمع کنی

امروز اول خانم گرامی را به اداره منفوره اش رسانیدم و بعد به علتی نامعلوم تخته گاز راه اداره ... خودم رو در پیش گرفتم. از آینه بغل دیدم که یک پراید سفید قصد کرده از ما سبقت بگیرد و به هیچوجه کوتاه بیا نیست. من هم چون به فرمایش حضرت علی در کار نیک (در اینجا شتاب برای خدمت به خلق خدا) باید از دیگران سبقت گرفت، 99 درصد وزن خود را روی پدال گاز گذاشتم و با دست فرمونی تحسین برانگیز شروع به لایی کشیدن کردم. خودم هم از این همه مهارت در راه گرفتن از سایرینی که حتی مجال بوق زدن هم پیدا نمیکردند، متحیر مانده بودم و مطمئنم که در اعماق وجودشان مرا ستایش میکردند!

به آینه نگاه کردم دیدم آن پراید خیلی عقب افتاده، اندکی شل کردم تا خود را برساند و چالش جذابتری داشته باشیم، که نا گاه فرصتی بینظیر برایش پیش آمد!


یک موتور در لاین سبقت با سرعت سرسام آور 100 کیلومتر بر سال! داشت تر تر کنان میرفت و من باید به راه راست منحرف میدشم. آن پراید فرصت طلب هم تخته گاز آمد و سمت راست مرا اشغال کرد.

بعضی وقتها باید شکست موقتی رو قبول کرد تا به پیروزی نهایی رسید

اجبارا پدال ترمز را با نوک پا نوازش نموده و دنده معکوس دادم. با حرکت ظریف فرمون از چند میلیمتری زانوی موتور سوار عبور کردم و یک پراید سفید دیگر که حالا هردوی آنها را به رنگ قرمز میدیدم با بوقی ممتد بدون هیچ گذشتی از سمت راستم زوزه کشان رفت.

با خودم گفتم ما در طول مسیر چندین بار سوسک کردیم. حالا یه بار هم سوکس شدیم. این پراید دومی رو هم اولی سوسک کرده حالا خودشم سوکس میشه.

ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار

تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت

انگشت مکن رنجه به درکوفتن کس

تا کس مکند رنجه به درکوفتنت مشت!

اما هنوز خون جلو چشمام بود. باید میگرفتمشون. به چارراه رسیده بودیم و اگه شل میجنبیدم اونا سبز و رد میکردن و من پشت چراغ میموندم. با تمام سرعت از سمت راست چند تا مینی بوس منحوس سبقت گرفتم و خودمو به چراغ زرد رسوندم.

در این لحظه بود که فرصت پر ریسکی برایم پیش اومد. یک عابر ابله و از جان گذشته در بدترین لحظات داشت از چارراه میگذشت. با سرعت (از سمت چپ به راست) آمد وسط خیابون و راه اون پرایدا رو سد کرد و من هم اینجا باید ترمز میکردم چون عابر ابله بود و در حال دویدن. اما به جای ترمز گاز دادم و آن دو چاقال رو همانجا چال کردم.

اگه اون عابر به ترمز abs مجهز نبود و بعد از رد کردن از اونا نمیتونست خودشو نگه داره باید تکه های صورتش رو از شیشه سمت خودم پاک میکردم.

جمله بالا فکری بود که 1 ساعت بعد از اتفاق توی ذهنم اومد. در اون لحظه تنها چیزی که که ذهنم را اشغال کرده بود تحقیر کردن پیروزمندانه اون راننده های بی احتیاط! بود.

با عجله شیشه رو دادم پایین و انگشت وسط دست چپ رو همچون پرچمی پر افتخار  به اهتزاز درآوردم.

باز هم چندتا لایی (در همان حالتی که دست چپم بیرون بود) چند بار هم نزدیک بود دستم به ماشینهای دیگه برخورد کنه اما مهم نبود. باید مطمئن میشدم که آنها پیام مرا دریافت کرده اند.

مسیرم که از آنها جدا شد دستم را خواستم بیارم داخل که اتفاق نا گواری افتاد.....

حلقه ازدواجم. حلقه عقد نازنینم! به شیشه ماشین برخود کرد و از صدای بلند برخورد میتونستم عمق ضربه رو درک کنم. اما خوشبختانه حلقه مهربونم چیزیش نشده بود و خدا بخیر گذراند.

و من در همان لحظه با خود گفتم:

باید بیشتر احتیاط کنی!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
تگ ها :