یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

...

سلام...

امروز داشتم تو وبلاگها میچرخیدم و حسابی تو خودم بودم... کلن این هفته دل و دماغ کار کردن نداشتم...تمام کارهای محوله رو پشت گوش انداختم....

همینطور که محو مانیتور بودم و دستم زیر چونم بود...احساس کردم نفسم بالا نمیاد و گلوم درد گرفته بود...

یهو رئیسم اومد دم در و از دور پرسید اقای زز گزارش چی شد پس؟

خیلی حول شدم و تا اومدم جواب بدم دیدم صدام در نمیاد...بیشتر دست و پامو گم کردم...

خلاصه به هر زور زدنی بود گفتم: این هفته نتونستم...میره واسه هفته ی بعد!

اما با یه صدای زیق زیقو شبیه به خروسی که ناراحته که چرا نمیتونه تخم بزاره و از بس زور زده سرخ هم شده...

اون نامرد بی وجدان هم گفت:...حالا چته؟...چرا میخوای گریه کنی!!!

نمیدونست که داشتم تو  این صفحه میچرخیدم

نامرد بی وجدان!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
تگ ها :