یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

یک سوتفاهم!

نمیدونم چرا امروز هوس کردم اضافه کاری بمونم اداره و کارهای عقب افتاده رو انجام بدم!...بیخیال...

 

دیروز بانو مرخصی بود و اداره نرفته بود...

حدود ساعت 10-11 بود که موبایلم زنگ خورد:

بانو: سلام زی زی (گریه کنان)

زی زی: چی شده زودی بگو!

بانو: بدون تو اصلن خونه انگار قفسه...اصلن بدون تو حس هیچ کاری نیست...حتی نفس هم نمیتونم بکشم!

زی زی: ای جان....امروز زودتر میپیچونم و میام پیشت

بانو: اره نفسم... تو اداره هم که هستی اصلن خودتو خسته نکنی عزیزم...ولی توروخدا زودتر بیا خونه...اصلن بدون تو دست و دلم به هیچ کاری نمیره!

.

.


دیگه خیلی داشتم با آقایی خودم حال میکردم...

زی زی: باشه حالا شما یه چند ساعتی با غم دوری من سر کن، قول میدم در اسرع وقت خونه رو با وجود مبارک خودم پر نور کنم!

بانو: خلاصه زودتر بیا و با انرژی هم بیا! چون باید در و دیوارها رو گردگیری کنی  و خونه رو همونطور که گفتی با وجود مبارکت برق بندازی!

 

و اینجا بود که بانو با یک جمله تمام سوء تفاهم ها رو برطف کرد و اوضاع رو به حالت عادی برگردوند.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
تگ ها :