یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

آدم ها ، باورها و عادتهایشان

روابط انسانی برپایه ی یک سری پیش فرض ها شکل میگیرن...

وقتی رابطه ای شکل گرفت، خود به خود آینده ی آن رابطه را نیز  شروع میکنیم به ترسیم و دیری نمیگذره که میبینیم درون کاخی هستیم که خودمان تکه تکه ی آجرهایش را چیده ایم...شالوده ی این کاخ همون پیش فرضهاست و برای همه آرزو میکنم که هیچگاه در تشخیص و ارزیابی پیش فرض هاشون (از این لغت پیش فرض خسته شدم...چی بنویسم به جاش؟) خطا نکنند.

اما انسان جایزالخطاست و این اتفاق برای همه ی ما روزی بالاخره در یکی از روابطمون خواهد افتاد.

بعضی وقتها آدم به نکته هایی میرسه و میبینه که پیش فرض هاش خیلی هم دقیق و کامل نبودند و اون رابطه ای که برپایه ی اون باورها شکل گرفته شروع میکنه به سست شدن...

اینجا دیگه دست خودته و باز به تشخیص خودت بستگی داره ... چون با هر نگاه تردیدآمیزی به پایه ها، بنایی که ساختید شروع میکنه به ترک برداشتن.

بعضی بناها حیفه که خراب بشن...مثل یه دوستیه عمیق و صمیمی...مثل قهرمان بودن پدر در ذهن فرزند...مثل فرهیختگی و انسانیت استادی که الگو قرارش دادی...مثل عشقی که تمام زندگیت رو باش قمار کردی...

پس لطفن قبل از ساختن هر رابطه ای به پیش فرضهاش خیلی دقت کنید...اما بعد از اینکه رابطه شکل گرفت و قسمتی از زندگی شما شد قبل از محک زدن شالوده ی ساختمان به عواقب خراب شدنش خوب فکر کنید.

پیشنهاد من اینه که اگه اون رابطه یک رابطه ی حیاتی تو مایه های زندگی مشترک یا پدر و مادر هستش...تا جایی که ممکنه الکی و از سر کنجکاوی و کم عقلی پیش فرضهاتون رو به چالش نکشید و مثل یک انسان مذهبی و خشک مقدس، اعتقادتون به اون رابطه رو یک امر حیاتی بدونید و همیشه حفظش کنید.

اگه در شرف ازدواج هستید الآن وقت سبک سنگین کردنه...الآن وقتیه که اگه اون ساختمون خراب بشه اتفاق خیلی ترسناکی نخواهد بود.

اگر در اون ساختمون هستید و زندگی مشترکتون رو شروع کردید...برای چیزی که ساختید ارزش بیشتری قایل باشید و باز هم به سازندگیتون ادامه بدید...این ساختمون حالا حالاها جای کار داره...

واقعن خوش بحال اونهایی که پیش فرضهاشون تا حدود زیادی درست بوده و با ایمان و عشق، خونه ی امنی که ساختن رو هرروز گردگیری میکنن...

باید جنبه های مثبت رو بیشتر دید...باور داشته باشید که جنبه های منفی، واقعی نیستند و از سر خستگی و اشتباهات انسانی ایجاد شده اند...مثبت ها رو مثل یک کلکسیونر حرفه ای با دقت جمع آوری کنید...تا هرچند به نظر خیلی ها ساده لوح باشید ولی خوشبخت زندگی کنید.

خیلی مهمه که تلاش کنید باور طرف مقابلتون رو به پیش فرض هاش محکمتر کنید...اون وقت میبینید که چطور برای خونه ای که با هم ساختید فداکارانه تلاش میکنه

به علت زن ذلیلی و افتضاحی تیریپ، روزی نیست که بانو از ظاهر من ایرادی نگیره...ولی من همیشه یاد خاطره ای می افتم که در ادامه مطلب نوشتم

 

 


برای درمان کم مویی به متخصص مراجعه کردیم و من مدام نگران این بودم که اگه این داروها جواب ندادن چکار کنم و بانو چطور میخواد با این کم مویی من کنار بیاد

بعدن که داروها رو گرفتم بانو به من گفت : زی زی! من یه مقدار نگرانم

من: نگران چی؟ (حدس های بدی میزدم)

بانو: که نکنه موهای تو از اینی که هست بیشتر بشن

من:خب برای همین رفتیم دکتر دیگه!

بانو: ولی من تورو همین شکلی که هستی دوست دارم

 

و برای من این یعنی علاقه ی بی نهایت...یعنی یه ضربه به ستون پیش فرض ها و یه ایولله به قرص و محکم بودنشون

سالگرد ازدواجمون هم بهونه ای شد تا همون کاخ آرزوهایی که گفتم رو با هم گردگیری کنیم...

- در راستای کچل شدن ما این پست خیلی خیلی چسبید

- نمیدونم چرا حس ششمم میگه ف@طمه داره نامزد میکنه

- ساسان جان چرا وبلاگتو حذف کردی آخه؟ تنت به تن بابالنگدراز خورده؟

- جا داره یادی هم بکنیم از دوست خوبمون خانم "سوژه" امیدوارم هرجا هستند مراقب دنبه (پسر کوچکش) باشند!

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
تگ ها :