یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

این پست ابراز وجودی بیش نیست

سلام دوستان عزیز

امیدوارم که دلتون حسابی برای من تنگ شده باشه...این مدت که نبودم اصلن به اینترنت دسترسی نداشتم. میدونید که من فقط از اداره به اینترنت وصل میشم...کلن در راستای کسب روزی حلال تایم اداریم رو به کارهای شخصیم اختصاص میدم و باقی وقتم در خدمت بانو هستم!

این هفته درگیر انجام کارهایی هستم که رئیسم در نبود من حس انجامشون رو نداشته و انشالله بعد از اینکه کمی سرم خلوت شد، میام و از خجالتتون در میام...حالا برای اینکه دست خالی برنگردید یادآوری میکنم که محبوبترین آهنگ هایده از نظر قزوینی ها این آهنگه که میخونه "برگرد عزیزم که مرا جز تو کسی نیست...در خونه ی ویرونه ی دل همنفسی نیست"...البته بعد از ترانه ی "کبوتر بچه کرده" نیشخند

حالا که زدیم تو کار بی ادبی و یادآوری....یادتونه یه بازی با کلمات یادتون دادم که بگردید لغاتی مثل "لاپوشونی" یا "پادرمیونی" رو پیداکنید (در صفحه ی توالت نوشته ها تحت عنوان گلواژه ها)...یه لغت باحال دیگه پیدا کردم...فی‌مابین!!! حالا دیکه موقع عقد قرارداد و درج بند و تبصره و توافق فی ما بین طرفین یه لبخند مرموز گوشه ی لب خواهید داشت...

یه ادامه ی مطلب هم برای آنان که صابر هستند و از تلاش دست نمیکشند داریمچشمک


 

با توجه به عزیز بودن جانمان (منظورم بانو می باشدخجالت) و همچنین برگزاری المپیک زمستانی شپش ها درون جیبمان! برای سفر به تهران، هواپیما را گزینه ی مناسبی ندیدیم و سوار بر قطار راهی شهرستان مذکور گشتیم.

همسفر ما یک پیر مرد بسیار فرهیخته به همراه دخترش بود که فوق لیسانس علوم جامعه شناسی بود (پدره رو میگم...دختره که از هیچ لحاظی چنگی به دل نمیزد!!!)و تا فهمید که ما هم از ارکان علم و دانش هستیم شروع کرد به داد سخن دادن در زمینه های اقتصادی-اجتماعی...حدود بیست دقیقه ای گذشت و موضوعات جالبی فی ما بین ما مطرح شد...در دقایق اول بانو رو میدیدم که دارد ذوق میکند که به به چه همسری...چه خوب تونست سر صحبت رو باز کنه با هم کوپه ای ها...اما کم کم احساس کردم که حوصله ی بانو از بحثهای ما داره سر میره...دختر اون پیرمرد عالم هم که از همون ابتدا سخنان علمی-کاربردی پدر را پشیزی قدر ندانست و هدفون خود را بر کله نهاد و شروع کرد به گوش دادن آهنگهای حرام...

بانو رو میدیدم که خسته شده و با اشاره به من میگه " دمشو ببر!!! " من هم تا امر بانو رو دریافت کردم شروع کردم به بی توجهی به اون بنده خدا...طرف داشت حرف میزدا...من شروع میکردم به صحبت با بانو!...جالب اینجا بود که دست بردار هم نبود...یه دقیقه همه ساکت میشدیم و من هم الکی چشمام رو میبستم اونم چیزی نمیگفت ولی تا چشمم رو باز میکردم شروع میکرد به ادامه ی صحبتش! با خودم میگفتم بیچاره چه اشتیاقی برای شنیده شدن حرفهاش داره...اون اواخر دیگه اگه چشمام هم بسته بود...کافی بود که یه تکون بخورم که طرف حس کنه ممکنه صداش به گوش من برسه...و دوباره پیرمرد شروع میکرد به صحبت...

بانو هم چپ چپ نگام میکرد و زیر لب میگفت " دمشو ببر!!! دمشو ببر!!! "... خلاصه علیرغم علاقه ای که به ادامه ی بحث داشتم یه دو سه باری که طرف رو بی محل کردم اونم بیخیال شد...بحث جالبی درباره ی نحوه ی درآمدزایی کشورهایی مثل ایران و عربستان بود اما خب باید به دستور بانو تمومش میکردم...

بعد از 5 دقیقه که خودم رو به خواب زدم...رو به جلو خم شدم تا با بانو که روبروم نشسته بود حرف بزنم...بهش گفتم حال کردی چطور دمشو بریدم!...بانو با حالتی شاکی گفت...

بانو: این چه طرز رفتار بود آخه؟!!

من: خب تو حوصلت سر رفته بود

بانو: نخیرم خیلی بحثش جالب بود...میگم چرا وقتی اون بنده خدا داشت بات حرف میزد تو هی بی توجهی میکردی؟

من: خودت هی میگفتی "دُمشو ببر...دُمشو ببر!!!"

بانو: هاهاها...بابا من همش میگفتم "دبیُ بپرس ... دبیُ بپرس!!!" ...

و اینجا بود که باز هم قدرت لبخوانی من به بانو ثابت شد...شما اگه باور ندارید این پست رو ببینید

.................................

انشالله در پست بعدی یه هدیه از طرف خلیفه به شما دوستداران یادگیری زبان انگلیسی خواهم داد...پیشاپیش از اینکه وقت نمیکنم جواب کامنتها رو بدم عذرخواهی مینمایم!

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها :