یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

گویا یکساله گشتیم

بنا به دلایلی هنوز 9 ماه نگذشته به روایت آرشیو یک ساله شدیم!

حدود یک ساله که نشر اکاذیب در زمینه ی زن ذلیلی خود را از کوچه های بی عبور یک وبلاگ بی جان آغاز کردم...و شما خواننده های خوب به این وبلاگ جان و روح بخشیدید...با انعکاس صدای خنده های شما ... نظرات اندیشمندانه ی شما و حس دوست داشتنی چند نفری که تقریبن تمام آرشیو وبلاگ رو خوندند...

تقریبن پارسال بود که حال و هوای تستیکال اداره ی بانو رو دیدم و حسابی بهش حق دادم از ناراحت بودن در فضای بیخود اونجا... وظیفه ی خودم دونستم یه جوری وقتهایی که اونجاست رو براش قابل تحملتر کنم...این شد که این وبلاگ رو راه انداختم و بعد از چندتا پست که نوشتم...آدرسش رو بهش دادم و حسابی سورپرایز شد...هنوز هم به همون انگیزه مینویسم و بس!

دوستانی که در این مدت از همراهان همیشگی بودند کم نیستند... در ادامه مطلب قصد داشتم اسم و لینک و خاطره ی همه ی کسانی که بودند چه آنها که ماندند و چه آنها که نماندند رو بزارم...ولی انصافن خیلی خیلی وقت گیر و سخت بود...2 ساعت زور زدم ولی دیدم صرف نظر کنم بهتره...ولی تقریبن به همه سر زدم و  خیلی حال داد دیدن وبلاگ دوستان قدیمی

پس فقط به خاطره ای بسنده میکنم ...


اون اوایل که همه ی خواننده هام رو خانم ها تشکیل می دادند به دلیل حجب و حیایی که داشتم (و نه ترس از بانوزبان )سعی میکردم فقط با آقایون صمیمی برخورد کنم و این بین یکی بود به نام بی قرار که به نظرم میومد  پسر باشه و حسابی در غم عشق سوخته بود و من هی نصیحتش میکردم وقتی هم براش مینوشتم سعی میکردم الفاظ خیلی پسرونه به کار ببرم...تو مایه های کجایی پسر؟ و ماچ و موچ و مخلصم و انگلیسیش هم خوب بود برا هم کامنت انگلیسی هم میزاشتیم تو مایه های

Hey Man! Whatzup? long time no see

بانو میگفت تو با این بی قرار چه سر و سری دارین؟ منم میگفتم بابا از بین این همه یه خواننده ی پسر دارم اون رو هم تحویل نگیرم که دیگه هیچی...بانو میگفت بابا جان اون که تابلو دختره!!!...منم حق به جانب که نه بابا پسره

آخرش هم معلوم شد که بنده خدا دختر بوده...

برای کافه خاطره ( لینکش تو صفحه اصلی هست) هم تا هشت نه ماه دچار همین اشتباه بودم. و به عنوان یک پسر خیلی کار درست مورد احترامم بود...یادمه یه پست گذاشته بود و نوشته بود که چقدر به داداشش اتکا داشته...اولش خب یه مقدار چندشم شد بسکه دخترونه نوشته بود متنش رو...بعد با خودم گفتم چه پسر با احساسی...چه روح لطیفی داره...به بانو نشونش دادم گفتم ببین مردم داداش بزرگه اند و ماهم داداش بزرگه...ببین برادر کوچیکه چطور از داداشش گفته...بانو باز هم به من خندید که ای خنگول کافه خاطره که دختره!

خلاصه دو نکته دستگیرم شد: اول اینکه در تشخیص جنسیت وبلاگ نویس ها بسیار ضعیف هستم...دوم اینکه بانو حسابی آمار خودم و همه ی وبلاگهایی که کامنت میزارم رو داره!

فکر نکنم کسی خاطره ی خاصی از اینجا داشته باشه ولی خیلی دوست دارم به مناسبت سالگرد تولد این وبلاگ از شما عزیزان جملات یادگاری داشته باشم...خاطره هم اگه بود چه بهتر

راستی: خودمم آق بابام!

به قول آب تنی عزیز...مثلن خیر سرمان قرار بود هر 3 هفته یک بار آپ کنیم...شده هر هفته 3 بار!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها :