یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

یک روز مثل سایر روزها (متهوع)


از دیروز بنا به لطفی که رؤسای اداره به من دارند مجبور شدم در اتاق رئیس کل به عنوان کمک (گماشته) در خدمتگزاری حاضر باشم. توی اتاق با رئیس نشسته بودیم و نامه هارو بررسی میکردیم یکی با ظاهری نحیف و رفتاری بسیار بسیار خودمونی- درواقع اسکلانه - وارد اتاق شد و رو به رئیس گفت:

اسکل: سلام، احوالت خوبی؟
من:( نمیدونستم ساختار جمله رو تجزیه تحلیل کنم یا رفتار جسمانی (buddy language) جالب ایشون رو.)
رئیس: سلام بفرمایید (با دست اشاره به صندلی کنار میز - روی میز شکلات خارجی بود و چشمک که هیچ، استری.پتیز میکرد)
اسکل: باشه برمیدارم
من و رئیس :
 (دست کرد تو شکلات ها و به همشون زد تا چندتایی سوا کنه. گزینه هاش کم بودند وگرنه خیلی بیشتر باید بهش وقت میدادیم)

ادامه مطلب طولانی است. با دور تند بخوانید.


رئیس: از اون نعناعی ها بردارید خیلی خوشمزه هستن
اسکل: برای خودتون هم میارم (2 تا برداشت که برای رئیس ببیره)
رئیس: نه من نمیخوام
اسکل: چرا تعارف میکنید مهندس؟! (گذاشتشون تو جیبش)
منشی: (با صدا و ظاهری مسهل - به علت وفور ایمان و نجابت) آقا، پش خط با شما کار دارند.

رئیس از خدا خواسته اتاق رو ترک کرد و با تلفن مشغول صحبت شد.
اسکل: شما فامیلت چیه
من: فلانی هستم
نگاه ترحم آمیزی به من کرد و گفت اوهوم- باشه
یکی از شکلاتها رو انداخت بالا که تا رئیس نمیومده بفهمه کدوم بیشتر باب طبعشه، بیشتر برداره.
من هم آب دهنمو با حسرت قورت میدادم که البته زیاد طول نکشید.

شکلات پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه های خشک. طفلی میخواست زیاد سر و صدا نکنه رو ویبره سرفه میکرد.
بعد از یه دقیقه دیگه رنگش کبود شده بود و شروع کرد به سرفه های بلند. دستش پر شده بود از آب دهنش که با شکلات قهوه ای شده بود.

دنبال جعبه دستمال کاغذی میگشت. با همون سرفه ها از اتاق رفت بیرون سمت منشی، ولی رئیس داشت حرف میزد. برگشت تو اتاق. جعبه دستمال رو با اشاره دست بهش نشون دادم و نگاه ترحم آمیزش رو بش برگردوندم.

در همین حال هم حرص میزد. حداقل 7 برگ دستمال برداشت. خواست چیزی بگه اما صداش در نیومد. باز هم سعی کرد چیزی بگه اما شکلات و سرفه ها حنجرشو حسابی داغون کرده بود. در نهایت به زور چندتا سرفه خلط دار و خالی کردن بینی از مخاط میکس شده با شکلات! تونست حرفشو بزنه.
اسکل: بگو خدافظ!
من: (
باز هم اندر کف ساختار جملاتش)
اسکل رفت ولی برگشت
دو تا شکلات دیگه هم برداشت و سرفه کنان از دفتر خارج شد.

من هم جهت تمدد اعصاب رفتم دست به آب.
اما اونجا هم صداهای نا هنجار مختلفی روح نازنین مرا آزرد. یکی در دستشویی داشت وضو میگرفت و قبل از آن طبق اعمال مستحب قسمتهای داخلی بدنش رو داشت آب کشی میکرد. وقتی من رسیده بودم نوبت به داخل دهان و بینی رسیده بود.

یکی دیگر هم برای خارج ساختن احتمالا سنگ کلیه از بدنش (شاید هم چیز سفت دیگری) چنان زور میزد و از درد به دیوار ناخن میکشید که مشتاق شدم حتما ببینمش و بفهمم کدامیک از همکاران است. اما به ناگاه من نیز جوگیر شدم و چند بوق بنفش ممتد در دستگاه راست پنج گاه از خود بدر کردم.

دیو چو بیرون رود
فرشته درآید!

من و همکار ناشناسم برای حفظ آبرو یک تصمیم مشترک گرفتیم، و آن(اشاره به دوردستهای افق ذهنم)  این (اشاره به خط زیر) بود.

هردو تصمیم گرفتیم آنقدر صبر کنیم تا آن یکی دستهایش را بشوید و از ریدنگاه (بنا به توصیه فرهنگستان فارسی) خارج شود، بعد بیرون بیاییم.

هردو با هم صبر کردیم. هردو با هم صبرمان تمام شد. هردو بیرون آمدیم و هردو با یک دنیا حرف در چشمانمان از آنجا خارج شدیم.
  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
تگ ها :