یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

خجل گشتیم

سلام...

هر بار که یادم میاد اشک تو چشمام جمع میشه...الان هم با یه بغض دوست داشتنی دارم مینویسم

چند روزی بود که از این همه تکراری بودن زندگی خسته شده بودم...حوصله ی خودم رو نداشتم...احساس کردم بانو هم دیگه حوصله ی منو نداره

با بدگمانی رو به بانو گفتم: از تصور اینکه ما تا 30 سال دیگه باید باهم باشیم چه احساسی بت دست میده؟

بانو بلافاصله بغض کرد و پرسید: فقط 30 سال؟ خیلی نامردی!

نگاه شرمنده ام رو از بانو دزدیم

واقعا من چقدر نامردم!

حتمن شما هم تا حالا فهمیدید که عشقی که من به بانو دارم در مقابل قلب دریایی او دلفینی بیش نیست! (کیا عکس دلفین و اون دخترک رو یادشونه؟)

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قطره

اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگه تن پوش هر درختم

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

...........

از همون شب دارم با این دو کلمه بازی میکنم

زندگی....................مردگی

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

چند وقت پیش برای این پست آنی دالتون نظر گذاشتم و امروز که رفتم ببینم جوابم رو داده یا نه دیدم که چه غوغایی شده...(پس نوشته:برید همه ی نظرها رو در صفحات بعدش هم بخونید تا قضاوت درستی داشته باشید)...ولی در پست جدیدش درباره ایده ی جا گذاشتن کتاب در محافل عمومی نوشته که به نظرم خیلی جذاب اومد...یک سری لینک هم گذاشته درباره ی سرمنشاء این ایده و گویا طراحی یک سایت هم به دست هموطنان عزیزمون برای جالب تر کردن این حرکت انجام شده.

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
تگ ها :