یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

جنایت در بازار طلافروشان (قسمت دوم)

حتمن قسمت اول (2 پست پایین تر) رو بخونید و به رنگ نارنجی توجه کنید.

و حالا ادامه ماجرا:

در همان لحظات یک آقا و دو دختر پشت سر ما بودند و مکالمه ی ما رو شنیدند...از کنار ما که رد شدند طبق رسم مردان ایرانی نگاهی از سر لطف و مهربانی به  دونفر از آنها انداختیم (بالاخره باید فرز عمل میکردم و فرصت به نفر سوم نرسید) که باز هم از شانس بدمان آن دو نفر یکی آقاهه بود و اون یکی هم خانمی بود که بقایت بیریخت بود و داشت ما رو به اون آقاهه و اون یکی دختره که خیلی گنده و قد بلند بود نشون میداد.علت اصلی اینکه قیافه ی اون دختر قد بلند رو ندیدم فرز نبودن حاجیتون نبود...طبق انتظاری که داشتم زاویه ی نگاهم رو تنظیم کرده بودم که بالاترین قسمتی رو که تونستم ببینم شانه های ستبر آن دختر بود!

خلاصه آنها نیز خنده ای کردند و وارد همان مغازه ای شدند که ماپشت ویترینش مانند کوزت و اولیور توییست ایستاده بودیم...ما نیز در دل به آقاهه گفتیم "زود باشد که به حال و روز من حسرت بخوری"

در همین حین آن دختر سوم را از نمای یک ششم رخ دیدیم که از سر آن مردک بیریخت خیلی زیاد بود...کنجکاو شدم بفهمم که اون دختر زشته نامزدشه یا اون دختر بهتره!

که در راستای این کنجکاوی یکی دو بار با همون دختر باکیفیته چشم تو چشم شدم.. و خیلی از خودم شرمنده شدم...چون به هیچ وجه دوست ندارم زمانی که با بانو هستم به کسی نگاه کنم...علاوه بر نامردی یه جور توهینه

برای اینکه وجدانم آسوده بشه به بانو گفتم اون دختره رو ببین...شبیه گلشیفته فراهانیه

بانو دختره رو دید ... با هیجان گفت این که نسترنه!!! بریم داخل میخوام سلام و احوال پرسی کنم...و من دوباره با خودم گفتم ددم واااااااااااااااااااااااااای!

یه بار یه چشم چرونی ناقص کردیم ببین چه مصیبتی شد...خلاصه جهت اجتناب از رودر رو شدن با اونها به بانو گفتم وایسیم بیرون ببینیم پسر بیخودیه نامزدشه یا نه...ولی باز هم صادقانه علت داخل نیامدنم رو توضیح دادم...و تا بانو اومد عکس العمل نشون بده علت چشم تو چشم شدنم رو هم براش توضیح دادم...بانو به جای اینکه با من تندی کنه خیلی هم مورد تحسین قرارم داد...نه به خاطر صداقتم...بلکه بخاطر آمار دست اول و پرارزشی که بدست اورده بودم!

بانو سریعن موبایلش رو برداشت و خبر نامزدی نسترن رو به خبرگزاریهای ملی مخابره کرد...جریان هیز بازی من رو هم با آب و تاب فراوان برای چند نفر گفت... و از شادی در پوست خود نمیگنجید. گوشه ای از مکالمات بانو:

سلام سیمین...نمیدونی زی زی چه آماری گرفته از نسترن...نسترن نامزد کرده...زی زی خیلی نگاش کرده طوری که روش نمیشه بریم سلام و علیک...نه پسره خیلی بیخوده...با اون همه ناز و افاده چه نامزد داغونی نسیب نسترن شد...زی زی هم شاکیه!!! هاهاها ...میگه نگاه کن مرتیکه ی بیخودی نه تیپ داره نه قیافه چه نامزدی گیرش اومده...نه مطمئنم خود خود نسترنه

بانو حسابی هیجان زده بود...من اما در این فکر بودم که این هیجانات بالاخره تموم میشه و من میمونم و روسیاهی و بعدش هم کبودی و سیاهی!...

مشغول نگاه کردن به طلاها شدیم و هم من و هم بانو سعی کردیم اون قضیه رو اجالتن مسکوت بزاریم

ولی من استرس بالایی داشتم...برای همین زیر لب شروع کردم به آواز خوندن...اون هم چه آوازی!

نسترن بــــــا تو دل مـــــــــــــــن

توی گلخونه ی یااااآره

...

جالب اینجاست که عکس العمل من و بانو مشابه بود...هردو بی نهایت متعجب شدیم! و بعدش از خنده منفجر شدیم.

بانوی من

حجم زیبایی چشمان تو به قدری زیاده که هیچ جایی برای چیز دیگه نمیزاره

تنها تصویری که از اون شب با تمام جزئیاتش در ذهنم مونده

همون چشمهای قشنگته که هم عصبانی بودند...هم متعجب و هم خندان

و من به عینه دیدم که وقتی یکی از زوجین از زیبایی و جذابیت خودش مطمئن باشه

چقدر طرف مقابلش رو به حسن انتخاب خودش مطمئن تر میکنه

(این هم از نکته ی اخلاقی این خاطره)

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها :