یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

جنایت در بازار طلافروشان! (قسمت اول)

چند مدت پیش به اتفاق بانو مشغول اجرای نمایشنامه ای با موضوع فقر بودیم...نه عزیزان ما اهل تئاتر نیستیم...رفته بودیم بازار طلافروش ها!

نداشتن لباس گرم و سوز سرما از یک طرف و جیب خالی و قیمت بالای طلا از طرف دیگر باعث شد اشک از چشمان پاک و آب از بینی خوش تراشمان سرازیر شود...

اما بر احساسات جریحه دارم غلبه کردم و دستی به سر و صورت خود کشیدم، به خودم اومدم ...یادم افتاد که خداوند گرانبهاترین موهبت را به من عطا فرموده...بی اختیار دست خود را به سمت یگانه یار و یاور و شریک تمام نداری هایم بردم که محکم به خودم فشارش دهم...که بانو آشفته فریاد زد...اون دست مفی ات رو به من نزن!!!

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
تگ ها :