یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

زن ذلیل استرسی!!!

سکانس اول

نوک یک چاقو به بزرگی شمشیر لینچان به سمت شکم بنده در حرکت است و من حسابی ترسیدم...و زیر لب میگویم...ددم واااااااای

لحظه های واپسین رو میتونم حس کنم...دیگه کاری از من بر نمیاد...خودم رو جمع و جور میکنم و شکم نازنینم رونیز همینطور....اما چاقو داره میاد و راه گریزی نیست

سکانس دوم

همه ی آدمها به دیوهایی ترسناک تبدیل شدند و نگاه های منتظرشون به سمت منه. با دندانهای داراکولایی و خنده های تهدیدآمیز منتظر از پا درآمدن من هستند، ...انگار زمان هم ایستاده و یه دوربین هم دستشه و  داره این صحنه دلخراش رو با کیفیت فول اچ دی ضبط میکنه...

 

قابل توجه گلابی ها: روی ادامه مطلب کلیک بنموده، مابقی ماجرا را بخوانید!

 


سکانس سوم

یکی از زورگیرها که اتفاقن ظاهر معصومی هم به خودش گرفته با لبخندی مطمئن به سمت من میاد...من هم که میدونم هیچ پولی همراهم نیست...ناامیدانه و دستپاچه باز هم جیب ها رو میگردم و به سایرین نگاه میکنم که بابا حداقل شما به این بگید کوتاه بیاد...نارضایتی و عصبانیت رو میبینم که کم کم در نگاه اونها هم موج میزنه و این تازه شروع سکانس دوم است!

 

 

سکانس چهارم

صدای تخیلات من کم کم فید میشه و صدای محیط با کلوزآپ صورت سرخ شده ی من پخش میشه

نفس عمیقی میکشم و مدام خدا خدا میکنم که جمع مذکور از من درخواستهای نامشروع نداشته باشند!!!

نمیدونم چطور شد که بالاخره چاقو را از دست آن هیولای کوتاه قد میگیرم

باجناقم رو به من میگوید: به پسرم شاباش که ندادی حداقل سهم کیک من رو بیشتر ببر!

و من خیالم راحت میشود و خدا را شکر میکنم که کسی از من نخواست که رقص چاقو کنم!

...............

بله عزیزان

همونطور که بالاخره متوجه شدید تمام اون لحظات رو با این تصور گذروندم که اگه اون همه آدم یک صدا فریاد بزنند زن ذلیل باید برقصه...زن ذلیل باید برقصه، حتمن از خجالت سرخ خواهم شد...و با همین فکرهای مسموم چند دقیقه از جشن تولدم کوفتم شد. (باز هم پا در کفش نشخوار عزیز کردیم) باقی لحظات به شیرینی و خوشمزگی همون کیک بودند و جای همه عزیزان خالی بود.

.............

کادویی که از همسرم گرفتم یک کت تک فوق العاده تک و قشنگ بود...من که این همه مشکل پسندم با همان نگاه اول شیفته ی آن شدم...در سلیقه بانو اصلن نمیشه شک کرد و واقعن بعد از ازدواج تیپ حاجی رو بقدری خفن کرده که جورج کلونی باید بیاد و لنگ بندازه.

پ.ن:

- شب تولدم بهروز جان (مدیر سایت درباره آیلتس) تماس گرفتند و تولدمان رو تبریک گفتند...و ما رو حسابی سرافراز نمودند. امیدوارم حالا که یه آدم حسابی پیدا شده که ما رو قابل دوستی دونسته بتونم دوست مفیدی براش باشم.

- ترتیب سکانسها اختیاریست اما من پیشنهاد میکنم 3-2-1-4

- در جواب باجناق میتونستم با نامردی هرچه تمامتر به او بگویم تا رقص چاقو نکنی از کیک خبری نیست...بعد هم شروع کنیم چند نفری دست زدن و خوندن این شعر دلنشین: باجناق باید برقصه!!!...باجناق باید برقصه!!!

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
تگ ها :