یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

مهار یک زن ذلیل!

داشتم به این فکر میکردم چرا دیگه سوژه خاصی برای نوشتن زن ذلیلی هایم ندارم که ناگهان دوزاری ام افتاد...

 


چرا زودتر از اینها متوجه نشده بودم؟ چرا با این همه زرنگی باز رودست خوردم!

تمام اتفاقات این چند روز مثل یک فیلم کوتاه از جلوی چشمانم می گذشت...

یاد اون روزی افتادم که بانو داشت ظرفها رو میشست و من هرچی اصرار کردم که بزار من این کار رو بکنم اصلن قبول نکرد و کار به جایی رسید که با چاقویی که هنوز کفی بود منو از آشپزخونه انداخت بیرون! آخرشم با لبخند یه چیزی گفت من نفهمیدم

یاد این افتادم که خیلی وقته صبح ها که میخوایم بریم سر کار بانو نه تنها بداخلاقی نمیکنه بلکه همیشه با روی خوش مثل یه مامان مهربون منو راهی اداره میکنه و زیر لب  با لبخند یه چیزایی تو مایه های قربون صدقه میگه...

دیروز هم که بانو برایم یک استکان چای قند پهلو آورد...چای را هورت کشیدم و بی اختیار آماده پس گردنی شدم...اما بعد از اینکه با هزار ترس و لرز چشمهام رو باز کردم...بانو رو دیدم که داره به سمت جارو برقی میره...با خودم گفتم ددم واااای ...الآنه که با جارو برقی بیوفته به جونم...دیدم ای دل غافل...بانوی عزیزم میخواد خونه رو جارو بکشه...گفتم ای جاااان...دختر کوچولو بزار من جارو بکشم خسته میشیا...بازم با مهربونی من رو به ادامه مطالعه دعوت کرد و زیر لب یه چیزایی گفت...

نوار فیلم ذهنی رو به عقب برگردوندم و سعی کردم لب خونی کنم اما چیزی عایدم نشد...همه ی حرفهای خوب دنیا رو داشت به من میزد...البته بعضی از لغات رو شک داشتم

یه چیزی شبیه این بود

عمرم!!!...سزارم!!!...تیکه!!!...مَردَم!!!...زنجبیلی...آپچوگی (یکی از ضربات تکواندو میباشد و چه ربطی دارد من هم مانده ام!!! متفکر)

اما مطمئن بودم که اشتباه میکنم و حتمن قضیه ی دیگه ای در میونه

چیزی که توجهم رو جلب کرد و منو حسابی به شک انداخت لبخند مرموزی بود که بانو هر بار قبل از گفتن اون جملات به لب می نشوند...یه حس عجیبی تو اون لبخند بود...بیشتر به لبخندی پیروزمندانه شبیه بود تا لبخندی از سر عطوفت...

دوباره تصاویر ذهنی رو مرور کردم و بالاخره فهمیدم که بانو هر بار با لبخند چی میگفت

عمرن........بزارم.......دیگه....مطلب...زن ذلیلی...آپ کنی!

....................................................................................................................

پ.ن:

حتمن تا الان خودتون هم فهمیدید که من فقط بعضی وقتها افتخار کمک کردن به بانو رو پیدا میکنم و مثل بی جنبه های مظلوم نما بلافاصله میام اینجا جار میزنم...

خلاصه بانو با ضد تاکتیکی که اتخاذ کرد خیلی ساده و قشنگ تونست تاکتیک زن ذلیل نمایی های من رو خنثی کنه...

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
تگ ها :