یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

داستان سورئالیستی

صورت حسابش رو با دقت نگاه کرد، هنوز پول به حسابش ریخته نشده بود. کاغذ رو مچاله کرد و با نا امیدی به مشت خالی و پوچ خودش نگاه کرد.

برای کاغذ متاسف شد،

چون خودش هم چیزی تا مچاله شدن فاصله نداشت. با دقت دوباره کاغذ رو باز کرد و چین و چروکش رو سعی کرد صاف کنه اما فایده نداشت. دیگه اون کاغذ قبلی نبود. آثار مچالگی از روی اون برداشته نمیشد.

برای خودش نگران شد!

(میدونم در حد شاهکار بود ادامه مطلب رو هم بخونید بعد نظر بدید)


درونش چیزی خالی میشد. چشمش به باجه روزنامه فروشی افتاد. مردمک چشمش گشاد شد. دلش میخواست بره و سیگار بخره اما از زنش میترسید.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
تگ ها :