یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

تولدم را تبریک نگویید

برخلاف چیزی که برای من اصلن قابل تصور نیست یه روزهایی بوده که من در این دنیا نبودم (من نه آمده ام و نه رفتنی ام...شاید این صدای خداوند است که در ذهن من انعکاس می یابد و شاید من دچار توهمی دلنشین هستم...) و جهان یه چیزی کم داشت...

حدود سی سال پیش این معضل جهان اسلام برطرف شد و ما به شکل یه گوله نمک خپل و گامبالو وارد دنیا شدیم...و جهان اسلام غرق در نور و سرور شد.

پدرم شب قبل از تولدم خوابی دیده بود تو مایه های خواب های فرعون و نمرود و پادشاه ماد...

بله خواب دیده بود که بجای پسر، خدا به او یک مرغ یخ زده عطا نموده! و پیر خردمندی او را دلداری داده که نگران نباش...این پسر بقدری خوب و عالی خواهد شد که حظ خواهی نمود!

البته من دقیقن میفهمم علت خوابی که پدرم دیده نگرانی از اوضاع اقتصادی بوده و این خواب بازتابی از نگرانی ها دلمشغولیهای پدر کارمند من بوده.

از فرصت زندگی من تقریبن نصفش گذشته و کماکان سردرگم گوچه های هرزه گرد شهری خاک گرفته ام...

یک سال دیگر هم گذشت و کار های هر روز رو به فرداها موکول کردم...

یک سال دیگر هم گذشت و چیز قابل ملاحظه ای نیاموختم...

تا روز تولدم 28 آبان از من خبری نخواهد بود...چون نه حس خندیدن دارم و نه خنداندن.

 

پ.ن:

خیلی کوتاه و مختصر بگم که وقتی برگشتم دوست دارم هدیه های جالب توجهی گرفته باشم تا دوباره سر ذوق بیام.

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸
تگ ها :