یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

تو که چشمات خیلی قشنگه

امروز خیلی بی حوصله بودم

چشمهام رو بستم و خواستم یه جای خوب و یه منظره عالی رو تصور کنم...یه چیزی تو مایه های سواحل مالدیو...حتی برای خنده میتونم مردم اونجا رو در حال تمرین فوتبال هم تصور کنم...تصویر خش خشی میشه و پارازیت میوفته توش...کمی چشمهام رو به هم فشار میدم...هنوز خستگی رو احساس میکنم...اما تصویر محو شده دیگه...دستم رو روی چشمام فشار میدم...

دوباره میرم تو تصورات خودم...یک فضای آروم و پر از خوشبختی رو میخوام تصور کنم...اما

چشم هایم بدجوری سوز میزنند...گویا تصویر بهتر و آرامش بخشتری میطلبند...ناخودآگاه محکمتر از قبل فشارشون میدم و یک لحظه احساس میکنم که انگار خیلی زیاده روی کردم...چشمهام درد میگیرند... و به خودم با مهربانی تذکر میدهم که یواش بابا و مواظب چشمات باش و این آهنگ را برای خودم میخوانم

تو که چشمات خیلی قشنگه...تو که چشمات خیلی عجیبه

 

 


چشمهایم را به روی دقایق پر دغدغه میبندم و

 یک لحظه میبینم آنچه را که لازم دارم

تصویر چشمان تورا میبینم و

تازه میفهمم که چقدر

دلتنگ رنگ چشمان تو هستم بانو

زمان متوقف میشه و من آن دو چشم عاشق را پیش روی خود احساس میکنم

چه آرامشی...چه ابدیتی...اما همراه با دلتنگی!

چشمها رو باز میکنم

دیگه هرجا و همه جا چشمهای تو پیش روی من است و خوشبختی ام را یادآوری میکنند...

چه تصویر آرامش بخشی...اما امان از دلتنگی!

اگر از من بپرسند پرزورترین پنچه را که دارد...بی شک میگویم بغض دلتنگی...

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها :