یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

مصاحبه من و خود من (1)

سلام مصاحبه ام با خود من خیلی طولانی شد و میخوام سریالیش کنم. در اصل بیشتر یه صحبت خودمونیه مرور خاطرات برای خودم


 


اول از همه از بچه گی هات بگو

زذ: من اهواز به دنیا اومدم و تمام بچگی های من روی آسفالت داغ خیابون بود. خاطرات زیاد و قشنگی از بچگیم دارم...منظورم از 2 سالگی تا 10 سالگیه

خب برامون تعریف کن

زذ: میگم زیادن!

حداقل یکی از شیطونیهای اون موقعت رو بگو

زذ: من یک ذره بین داشتم که باش آتیش درست میکردیم و کلی فاز میداد...ولی یه بار که کاغذ دم دست نبود دختر همسایه رو اغوا کردم و رفت از روی بند رخت شرت باباشو اورد و ما هم هرکاری کردیم باش آتیش درست کنیم نشد که نشد...جنسش پلاستیکی بود و زیر حرارت ذره بین ذوب میشد و فقط  جاش یه سوراخ باقی میموند...نهایتا شرط سوراخ سوراخ شده باباش رو بش برگردوندیم که دوباره آویزون کنه به بند رخت فرداش هم حسابی تنبیه شدیم...یادش بخیر اون موقع ها به قول نیما مرد همسایه مثل عمو بود برامون

دیگه چه کارایی میکردی؟

زذ: بیخیال بابا...فقط اینو خوب یادمه که از همون بچگی تو کار فریب اذهان عمومی بودم

مثلن؟

زذ: کلا عشقم گول زدن بقیه بود...تله میزاشتم برا عابرهای پیاده...میوه های باغ همسایه رو به بچه خودشون میفروختم...تو لیوان ادرار میکردم و یک مقدار شکر و آبقوره هم اضافه میکردم میدادم این طفل معصوم ها به جای محلول قرص جوشان تناول کنند!

فکر کنم خیلی هم عزیز بودی؟

زذ: هاهاها منظورت همون قضیه کرم ریزیه دیگه؟ اتفاقن انگار نه انگار که صاحابی داشتم...دقیقن یادمه یه بار حتی تصمیم گرفتم برای همیشه از اونجا برم...تو سن 5 سالگی! تا دو کوچه اونطرف تر هم رفتم اما چون دمپایی پام نبود و آسفالت هم خیلی داغ بود برگشتم

گفتی از 2 سالگیت هم خاطره داری؟

زذ: آره ولی شما قراره با زن ذلیل مصاحبه کنی نه با گوگولی مگوری سابق

اوکی ایده نوشتن زن ذلیل از کجا شروع شد؟

زذ: من و بانو یه عادت خوب داشتیم که وقایع مهمی که اتفاق می افتاد یا مثلن احساس هایی که میخواستیم موندگار بشن رو تو یک سررسید مینوشتیم... ولی من تنبلی کردم و کلن اون عادت خوب دیگه فراموش شد.

حتمن بخاطر این مساله هم مورد خطاب و عطاب قرار گرفتی؟

زذ: بله داشتم میگفتم که یه جورایی میخواستم بعضی از حرفهای دلم رو بصورت غیرمستقیم به بانو بگم...در قالب طنز مخصوص خودم

راستی شما تو خونه هم همینطور بانمک هستید؟

زذ: خلاصه تصمیم گرفتم که اینجا رو تا حدودی به دفترچه خاطرات خودم تبدیل کنم و کم کم دیدم که میشه از این فضا برای یادگیری و یاد دادن هم استفاده کرد و به نوعی یک شخصیت و چارچوب مشخص برای وبلاگ ایجاد شد

آمار و بازدید وبلاگ چقدر براتون مهم بود؟

زذ: این بود که کم کم به نظرم میومد که هرچیزی رو نباید اینجا نوشت و به نوعی وبلاگم رو یک رسانه میدیدم که بعدها فهمیدم همون بهتر که اینجا بخندم و بخندونم و...

و این شد که وبلاگ شما دیگه به یک رسانه تبدیل شده برای بیان عقایدتون

زذ: انگال فقط من نیستم که به حرفهای نفر لوبلوم گوش نمیدم...ملدک اگه تو بلای مثاحبه با من اومدی پث گوش کن و اینقدل ثوالهای بی لبت نپلش (اینجا چون عصبانی شدم به سبک علی دایی با خبرنگار بیچاره حرف زدم)

بفرمایید آقای ز ذ من دیگه وسط حرف شما نمیپرم

زذ: دل واقع دیگه اصلالی به آموزش نکات زندگی ندالم چون خودم هم مثل چی گیل کردم (هنوزم عصبانیم و کم کم دارم کظم غیظ میکنم)و بیشتر وبلاگ یک زن ذلیل لو بجای رسانه، "رسالت" میدونم و سعی میکنم هر مطلبی رو داخلش ننویسم و پشت تمام مضامین خنده داری که مطرح میکنم تلنگری هم به ذهن خواننده بزنم

(خبرنگار بیچاره که از این تناقض به خودش پیچیده یعنی حسابی چیز پیچ شده، جرات مطرح کردنش رو نداره)

آقای زن ذلیل میشه ما چندتا سوال بپرسیم و شما خیلی سریع و یک خطی جواب مارو بدید؟ میخوایم یه مصاحبه جالب ژورنالیستی ازش در بیاریم

زذ: باشه برا یه وقت دیگه...الان حسابی ذهنم مشغوله

مشغول چه چیزی؟

زذ: اولن اینکه چه غلطی کردم با این تریپ مصاحبه و مصاحبه گری که ورداشتم و ثانین دارم به چندتا لغت جالب توجه فکر میکنم

خب به ما هم بگید لطفن

زذ: شاید تو توالت نوشته هام گفتم...

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
تگ ها :