یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

مصاحبه همشهری جوان با یک زن ذلیل!

بله درست شنیدید!

دیروز با همشهری جوان یک مصاحبه تلفنی داشتمنیشخند

نمیدونستم اینقدر معروف شدم که رو موبایلم زنگ بزنن!

البته خیلی طولانی نبود... متنش رو هم به علت درخواستهای مکرر تو ادامه مطلب نمیزارم...اما ادامه مطلب رو بخونید لطفن...خب این هم متن کامل مصاحبه تلفنی یک زن ذلیل با همشهری جوان!

دیریرینگگگگ....دیریریرینگگگگ (تلفن داره زنگ میخوره و من با خودم میگم یعنی کی میتونه باشه این موقع روز؟!)

زذ: بله؟

همشهری جوان: سلام آقا (خیلی هم پرانرژی و قبراق!)

زذ: سلام خانم بفرمایید

همشهری جوان: ببخشید شما از خودروی شخصی استفاده میکنید؟

(با خودم فکر کردم احتمالن میخواد آمار خانوارم رو دربیاره و سریع زدم جاده خاکی)

زذ:خیر متاسفانه!...من از وسایط نقلیه عمومی استفاده میکنم(جوگیر  مصاحبه شده بودم و میخواستم خیلی قشنگ صحبت کنم...و الکی حرف رو ادامه دادم که وسطش بیشتر بتونم فکر کنم که این یارو کی میتونه باشه و چه سوالات دیگه ای ممکنه بپرسه...وگرنه یک نچ کافی بود بانو جان، قبول دارم بانو که زیاده روی کردم در صحبت با یک خانم جوان)

همشهری جوان: چطور؟

زذ: چی چطور؟ اصلن ببخشید شما؟

همشهری جوان: شما تصمیم گیرنده خانواده هستید؟

(خدا رو شکر کردم که دیگه لازم نیست اینجا رو دروغ بگم)

زذ: خیر متاسفانه!

خانومه هم کمی از این خیر متاسفانه های من کلافه شده بود و دیگه در اثر عصبانیت نمیتونست اونطوری با حالت تو دماغی و خبرنگاریش صحبت کنه و درنتیجه ته مونده لحجه خوزستانیش کم کم داشت رو میشد

همشهری جوان: میشه گوشیو بدی به ایشون (منظورش همون شخص تصمیم گیرنده بود)

من هم چون بانو پیشم نبود دوباره همان جواب همیشگی رو دادم :

خیر متاسفانه!

و اون همشهری جوان که در واقع برای یک شرکت تبلیغاتی فروش قطعات کاهش مصرف سوخت خودرو کار میکرد با یک ایششش ممتد گوشی رو قطع کرد.

و این بود کل مصاحبه من با اون همشهری! (دیگه دوزاریها بیوفته لطفن...)

حالا که نگاه میکنم میبینم مصاحبه خیلی پرباری نبود و جوابهای من هرچند بسیار کامل و قانع کننده ولی خیلی تکراری شدند...درواقع مقصر شخصی بود که سوال میپرسید...هی یه طور سوال میپرسید که من فقط بتونم بگم "خیر متاسفانه!"...خلاصه نشد دیگه و آرزوی یک مصاحبه جالب و جنجالی موند به دلم!

برای پربارتر شدن این مصاحبه و برآورده شدن گوشه ای از این آرزوی محال یه فکر به سرم زده که اگه دوستان ناراحت نمیشوند در ادامه مطلب عرض میکنم

 


یه زمانی احساس میکردم که خیلی ها کنجکاوند راجع به من و اموراتم چیزهای بیشتری بدونند...اما الان شاید دیگه اون حس کنجکاوی وجود نداشته باشه...به هرحال تا دیر نشده این پست رو اختصاص دادم به دوستانی که میخواهند از من و بانو بیشتر بدونند...سوالات شما رو تا جایی که بتونم جواب میدم...شما هم سعی کنید سوالات جالبی بپرسید و من بتونم یک مقدار احساس سلبریتی (آدم معروف) بودن بکنم...از بین سوالهای شما بعضیها رو به علاوه یک سری سوالاتی که خودم هم اضافه میکنم، با هم بصورت یک پست جداگونه بعدها منشر خواهم کرد...پس 1-2-3 اکشن: مصاحبه زنده شروع شد و جواب سوال کماکان زیز کامنت داده خواهد شد.

پس نوشت.

یه فضای شلوغ و پر هم همه رو تصور کنید...بله همه هجوم اوردن برای مصاحبه و میکروفنهاشون رو مثل گرز تو سر من میکوبند...من هم جوگیر شدم از این همه تحویل و  ضمن شکایت از این بی نظمی نطق زیر رو ادا میکنم

دوستان....دوووووستان

ضمن تشکر از استقبالی که کردید...حقیقتش اینه که من اومدم کامنتها رو جواب بدم و دیدم برای اینکه بتونم به سوالات شما بهتر جواب بدم و حالت مصاحبه حفظ بشه...بهتره که سوالهاتون رو جداگونه بنویسید...مثلن اگه 6 تا سوال دارید بهتره تو 5-6 تا کامنت جداگونه بپرسید که من هم بتونم به تک تک سوالها جواب بدم...اینطوری من خیلی راحتترم!

مطمئنم که شما هم از نتیجه راضی تر خواهید بود

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
تگ ها :