یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

پست 100 (به پایان آمد این دفتر)

بالاخره برگ صدم این دفتر صدبرگ هم داره پر میشه و به انتهای این دفتر رسیدیم، چه من که مینویسم و چه شما که این مدت میخوندین... حالا که به اینجا رسیدیم رمز پست قبل رو هم برداشتم تا کسی چشمش دنبالم نباشه...

تو این مدت کمی که در خدمتتون بودم خیلی ها به این نوشته ها لطف داشتند. بعضی وقتها تو سایت آمارگیر وبگذر میدیدم یه نفر داره همینطوری پشت سر هم 20 -30 تا از پستها رو میخونه و اما دریغ از یک نظر...و بر عکس خیلی ها هم بدون اینکه حتی به من گفته باشند لینک وبلاگ رو گذاشتند تو صفحه خودشون، و من هم دریغ از یک تشکر!...خلاصه تو این مدت با هم زندگی کردیم و من از این که شما رو بخندونم و اندکی از تلخی لحظاتمون کم کنم خیلی لذت بردم...

در بین شما کسانی هستند که اگر فرصت میشد حتمن حضورن به دیدارشون میرفتم و در بین شما یک نفر هست که صدای من رو شنیده!!! و یک نفر دیگه هست که خیلی خیلی با هم دوستیم که علاوه بر شنیدن صدای زیبای بنده به فیض دیدار نیز نایل گشت...فکرشو بکن... یعنی زن ذلیل رو از نزدیک دیده!!!!!

نگران نباش بانو اون یک نفر خودتی دیگه

در این مدتی که در خدمتتون بودم یک سری شکایات هم از بنده بود که در همینجا از همه عزیزانی که به واسطه خواندن مطالب من به هر نحوی آزرده شدند عذرخواهی میکنم...چه اون دسته از افراد که با خواندن پستهای من بسکه خندیدند در خود شاشیدند  و چه اون خانواده هایی که در اثر رهنمود های من از هم پاشیدند! (هنوز نثر مسجع رو دارید یا نه؟!)

البته برای این معضلات راهکارهای خوبی هم دارم که خب متاسفانه دیگه فرصتی نیست...در این برگ آخر از دفتر 100 برگ بیش از هرکسی میخواهم از یکی از بازدیدکننده های این وبلاگ حلالیت بطلبم...


چند وقت پیش تو سایت تحلیل آمار وبلاگم دیدم که یه بنده خدایی از طریق گوگل به وبلاگم هدایت شده...این بنده خوب خدا رو هروقت تصور میکنم یه جورایی شرمندش میشم...آخه بیچاره تو گوگل سرچ کرده بود " پاهای خوش تراش " و با هزار امید و آرزو از سایت گوگل به این پست (فیثی جون) رسیده بود...مطمئنم با دیدن +16 روی عنوان پست هم سجده شکر بجا آورده که اجازه خوندن رو بش دادیم...حسی که این بنده خدا هنگام خوندن این جمله داشته چی میتونسته باشه؟ (روی بینی دختر زیباروی سواحل مدیترانه پلی بود که به آنسوی دریاها میرسید! پاهای خوش تراش دختر مثل یک استوانه از جنس کاکتوس بود و گوشت اضافه اطراف پهلوی او را انگار که تراشیده باشند دقیقا به شکل نیم کره بود!)

من واقعن از لطمه ای که به سلولهای بخش تصویرساز مغزت وارد کردم شرمنده ام رفیق...امیدوارم در جستجوهای بعدیت خوش شانس تر باشی

بله عزیزان به پایان آمد این دفتر!

در ضمن اگه فکر کردید دارم خداحافظی میکنم اشتباه میکنید چون این دفتر تموم شد فدای سرم چیزی که زیاده دفتر 100 برگه!

پ.ن:

بدون اینکه به آرشیو برگردید دوست دارم به من بگید کدوم پست این وبلاگ رو از همه بیشتر دوست دارید؟

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
تگ ها :