یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

سبک جدید نوشتار

مرد خوش هیکل با قامت کوتاه خود به سمت آسمانخراش 2 طبقه ای با سرعت بسیار و با طمئنینه میدوید! (املای درست طمئنینه رو یاد بگیرید به دردتون میخوره)

باد موهای زیبا و کم پشتش را صاف و مرتب تر کرده بود. ناگهان در چاهی پر آب افتاد ولی مرد مغرور بی آنکه از کسی کمکی بخواهد ملتمسانه به اطراف نگاهی کرد. هیچ کس نبود به جز 10 - 20 نفر!

با تمام قوا کفشهایش را که تا روی پاشنه خیس شده بودند با چشمان نافذ و لوچ خود نگاه می کرد و فریاد کنان زیر لب گفت آه! کفشهایم خیس شدند!

زیر نگاه سنگین همان 10-20 نفری که سرشان مشغول کار خودشان بود به راه خودش ادامه داد و پس از پایان جلسه ی 2 نفره ای که با مدیر آسمانخراش داشت....

سوار بر وانت گران قیمت دوستش شد و گفت:

کمی دیر رسیدیم، ...برویم شاید جای دیگر کارگر بخواهند...

 ........

با این داستان یکی از  بی مزه ترین تفریحات ذهنی خودم رو اینجا به انبوه کم شمار بازدیدکنندگان لو دادم...از آثار عزیزان نیز با شدت تمام استقبال خواهد شد...

در اصل مدتها بود که این سبک جدید از داستان کوتاه رو ابداع نموده بودم و بقدری مایه مباهات بود که خجالت می کشیدم بقیه بخوانند

بیخیال

دل شاد و پر غصه ای داریم همه ما

آنها که درد دل نمی کنند، نوازش و دلداری نیز نخواهند آموخت!

"حکیم زن ذلیل"

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
تگ ها :

 

 رمز موفقیت منو بانو این بود که خیلی‌ اهل این نبودیم که بگیم من چکار کردم واسه این زندگی‌ و تو چه کردی

اما جدیداً متأسفانه همونطور که احتمالا از کم آاپ کردنهای من فهمیدین

بین ما مسائلی‌ پیش اومده

علتش هم اینه که بانو خیلی‌ منوتو من و تو می‌کنه،

ولی دیگه قراره تمومش کنیم

از حق نگذریم خود من هم تقریبا یه مدت اهل همین من و تو بازیها شدم

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
تگ ها :

به مناسبت امشب

 

رمز موفقیت منو بانو این بود که خیلی‌ اهل این نبودیم که بگیم من چکار کردم واسه این زندگی‌ و تو چه کردی

اما جدیداً متأسفانه همونطور که احتمالا از کم آاپ کردنهای من فهمیدین

بین ما مسائلی‌ پیش اومده

علتش هم اینه که بانو خیلی‌ منوتو من و تو می‌کنه،

ولی دیگه قراره تمومش کنیم

از حق نگذریم خود من هم تقریبا یه مدت اهل همین من و تو بازیها شدم

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
تگ ها :

 

سلام

چند روز پیش  رفتم خرید میوه و به دستور بانو باید میوه های متنوعی هم می گرفتم. از اونجا که تازه حقوق گرفته بودم، به گرونترین بازار اهواز رفتم و تو میوه فروشی های لوکس شروع کردم به بررسی میوه ها.

انگور که دیگه تکراری شده بود، نارنگی و کیوی هم ترش هستند و من حتی از دیدنشون هم حالم بد میشه...دیگه چی داره اینجا...کلم بروکلی...هرچند جزو میوه ها نیست ولی خوبه، بر می دارم...هویج و موز هم که یه جورایی زشته ... اِِ خرمالو ...هرچند له و داغونن ولی خب متنوعه، بر می دارم.دیگه دور 360 درجه داره تموم میشه...خیلی ضایعه که انقدر دست خالی برگردم...شلیل هم برمیدارم...با نا امیدی میخوام بیرون برم که..

یه هو چشمم میخوره به یه صندوق رو به اتمام از هلو انجیری های زعفرونی...آخرین باری که خوردم واقعا خوشمزه بودن...با اشتیاق به سمتشون حرکت میکنم...ولی...

تمام مدت نگاه سنگین یه پیرمرد رو احساس میکنم...فکر کنم از همون موقع که شلیل ها رو برمیداشتم داشت منو میپایید.

میدونید که من تا حد زیادی دچار خود خفن بینی کاذب هستم در نتیجه اولش با خودم گفتم حتمن وقتی که خم می شدم اون میوه ها رو سوا کنم این پیرمرد حیظ رفته تو نخ باسن جنیفر لوپزیه ما...

اما بعدش به خودم گفتم بابا بیخیال تو کی مالی بودی که الان در سن 30 سالگیت باشی...بعدش تنها دلیلی که برای نگاه های اون پیرمرد حیظ پیدا کردم این بود که طرف حسابی با دیدن این همه خریدی که من کردم کف کرده و با خودش مدام داره میگه بابا این عجب جونوریه...چه میوه های توپی پیدا میکنه و چقدر با دقت خوب و بد رو از هم سوا میکنه...

دیگه به پای صندوق رسیده بودم...اه اه میدونید یاد صندوق رای گیری افتادم

بیخیال

این بار محض احتیاط نشستم و زاویه خودم رو طوری تنظیم کردم که فقط قسمت کچل پس کله ام رو بتونه دید بزنه

زیر چشمی میدیدمش...مطمئنم که داره با خودش میگه چه حیف شد من این هلو انجیری ها رو ندیدم

من هم نامردی نکردم و هرچی تو صندوق مونده بود رو با عجله برداشتم که نکنه یکی بیاد و هلو انجیری های زعفرونیه خوش مزه ی منو ببره.

موقع حساب کردن و خارج شدن از مغازه هم پیرمرده با چشمانی کاملا از حدقه بیرون زده داشت نگام میکرد.

با یه لبخند معنی دار بهش حالی کردم با هر نیتی که ما رو نگاه میکردی...اشکالی نداره....ولی خداییش حال کردی با خریدهام ...نه؟ اییییینه داداش!!!

................................

از خدا که پنهون نیست

از شما هم پنهون نمیکنم

موقع درو ریختن هلو انجیری های سرمازده و واقعن افتضاح

به همشون گاز میزدم و تف میکردم

و تازه معنی نگاه های اون پیرمرد رو میفهمیدم که با خودش میگفته این دیگه چه اوسکلیه

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
تگ ها :

حساب

یه زمانی میگفتن حساب اسلام از مسلمانان جداست ...

کلن خیلی با رعایت احترام گند زدیم به همه چی ...بعد با گفتن اینکه فلان چیز حسابش جداست، گوشه همون چیز رو با حالتی مشمئز و با نوک انگشتامون میگیریم و از اون گنداب میاریمش بیرون و خیلی آروم و با عشق میزاریم یه گوشه ای که چشممون هم دیگه بهش نیوفته. با این روش خیلی راحت و سریع، از بار مسئولیت خطاهامون شونه خالی میکنیم چون ما ایرانی ها باهوش و تنبلیم!

روزی رو میبینم که با حالتی روشنفکرانه و با افتخار و عرق نسبت به میهن عزیزمون بگیم:

حساب ایران از ایرانی ها جداست!

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :