یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

زن دوم صاحب خونه!

سلام دوستان خوبم

این مدت به قدری سرم شلوغ بود که حتا نمیتونستم چک میل کنم

اول هر چیز یه هدیه بهتون میدم که دیگه عزم دلخور نباشید

یه سایت باحال پتدا کردم برای اینکه فینگیلیش بنویسی‌ و اون برات به فونت فارسی تبدیلش کنه

همین الان دارم با اون آاپ می‌کنم. www.behnevis.com

سایت فوق‌العاده خفن و تمیزیه . خوب بریم یه خاطره ثبت کنیم سفر نامه هم کم کم داره یادم میره. انشا‌الله همین آخر هفته حتما باید بنویسمش

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
تگ ها :

بدترین شبی که شبهای بدتری در پی خواهد داشت

حدود 3 هفته ای بود که سرم گیج میرفت...ولی چون حال میداد دکتر رفتنم رو عقب مینداختم...تا اینکه دیگه اون سرگیجه ها برام تکراری شد و رفتم دکتر....آزمایش خون برام نوشت و گفت ساعت 7 شب یه شام خیلی سبک بخور و دیگه هیچی نخور تا صبح!

پرسیدم یعنی هیچی نباید بخورم...گفت نه...میتونی ...با اشتیاق نگاهم رو به لبهاش دوخته بودم که بگه قرمه سبزی...خورش قیمه...یه دست دل و جیگر...یا حداقل سمبوسه...

ولی آخرش معلوم شد که میتونم آب بخورم!

خلاصه 3 شنبه هفته پیش بدترین شب من بود.

بانو هم که مثل شیر تا صبح در محوطه آشپزخانه نگهبانی میداد.

کلن من عادت بدی که دارم اینه که برای ناهار اصلن اشتها ندارم... ولی واسه شام مثل یه خرس گرسنه ام

علتش هم معلومه

چون واسه ناهار بانو جاب پیشم نیست اصلن غذا از گلوم پایین نمیره...یه بغضی میاد و راه گلو رو میبنده...

شبها هم که منزل مادرزن مهربانمون به عنوان میهمان افتخاری همیشگی دعوت داریم و علاوه بر حضور بانو که موجب غش و ضعف ماست باید غذا رو طوری با اشتها بخورم که مادرزن عزیز هم متوجه بشه که هلاک دست پختشم!

..................

اینها که الان گفتم تا چند وقت دیگه به خاطره تبدیل میشن...چون باید شبها شام سبک بخورم + کدو پخته که واقعن ازش متنفرم!!!!

بانوی عزیز هم با کمال میل زحمت پخت و پز کدو ها رو شخصا به عهده گرفته تا ما حداقل بخاطر گل روی ایشون هم که شده آن غذایی که از اسمش هم حالم بد میشود را تناول فرموده و جرات قر زدن هم نداشته باشیم...ضمن اینکه این امر (شکنجه دادن من) گویا به نوعی موجبات خرسندی بانو جان رو هم فراهم خواهد نمود.

.............

سفرنامه هم به زودی انشالله

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
تگ ها :

اومدم از هند اومدم...با ماشین بنز اومدم!

سلام بر دوستان عزیزم

 شدیدن دلم براتون تنگ شده ...میدونم شما هم همینطور...

 خب دیگه لوس بازی بسه

 این مدت که ما نبودیم خوش گذشت؟ به ما که خیلی ! جاتون خالی بود

 خب تعریف کنم؟

 

بعد از حدود 2 هفته سرچ و تحقیق در مورد آنتالیا و هتل های لوکس و مرتبش ما دیدیم که پولمون نمیرسه و تصمیم گرفتیم بریم مالزی!

 

کوالالامپور...یه بار دیگه بگید... کوالالامپور! ولی ما که همینطوری الکی تصمیم نمیگیریم کلی تحقیق کردیم و تمام زیر و بم و مکانهای دیدنی اونجا رو با یک پرزنتیشن تاثیرگذار خدمت بانو ارائه کردیم. و بانو جان فرمودند حالا که تمام عجایب و دیدنی های آنجا را از قبل دیده ایم دیگر رفتن به آنجا لطفی ندارد پس مالزی هم کنسل!

 

از همان اول هم که ما از آنتالیا نظر برگرداندیم فقط به خاطر هزینه ی زیادش بود...بعد که دیدیم مالزی هم گران شد دیگر اصلن به صرفه نبود فقط خجالت میکشیدیم که به همون بهونه کنسلش کنیم که بانو به زیبا ترین شکل ممکن بهانه را پیدا کرد (همون از بین رفتن لطف سفر!)

 

خانم آژانس مسافرتی که دیگر بسکه با او صحبت و مشورت کرده بودیم با ما صمیمی شده بود گفت جناب زیزی من آرزو دارم شما بر یکی از متعلقات من به چشم خریدار دستی بگذاری...پرسیدم چرا گفت آخر شما بر هرچه دست میگزارید قیمتش بالا میرود! (خیلی تابلوه که این قسمت تخیلی بود؟)

 

آنتالیا و مالزی رو که بیخیال شدیم 2 گزینه پیش رو داشتیم...یکی اینکه هیچ جا نرویم ... که نمیشد چون تمام اقوام و آشنایان ما دقیقن همان 2 هفته را برنامه سفر داشتند.

دوم اینکه ما هم با آنها برویم... کجا ؟ از اهواز به شمال و سپس اربیل!

هرچند خیلی سخت بود ولی از جان گذشتیم و پراید سلطنتی خود را برای این سفر طولانی آماده کردیم.

 

تعمیرات و آماده سازی 200 هزار تومان ناقابل آب خورد ... تازه باید لاستیک ها را هم تعویض میکردم تا خطر مرگ در جاده را از 43 درصد به حدود 24 درصد کاهش دهیم که ناگهان... خداوند روزی ده و رهنمای ما را نجات داد.

 ادامه ماجرا و سفرنامه باشه برای بعد

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
تگ ها :