یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

مکالمات سینمایی

زن و مرد یه فیلم سینمایی گذاشتن...مرد حسابی تو نخ فیلمه ولی زن بدجوری رفته تو نخ مرده! خب حتمن حوصله فیلم رو نداره

.

.

ز:میگم فیلم غریزه اصلی رو هم دیدی؟

م:آره خیلی قشنگ بود

ز:قشنگ بود؟!! چون از اول تا آخرش صحنه داره؟... قشنگ بود؟

م:نه در کل میگم...خیلی داستان پلیسیه جالب و پر کششی داشت!

.

.

ز:گناه اصلی چی؟

م:نه...از آنتونی باندراس متنفرم

ز:چرا آخه؟

م:چون هرچی تاپ استار هالیوودی بوده این آب بندیشون کرده

ز:دیگه از کی متنفری؟ مایکل داگلاس؟

م:آره ولی خوووووب خدا حقشو گذاشت کف دستش...

ز:چطور؟

م:هیچی دیگه با کاترین زتا جونز رفته بودن... که یهو 110 میگیردشونو همونجا عقدشون میکنن...خلاصه بدجوری رفت تو پاچش...مجبور شد زن بگیره و سر به راه بشه

ز:مگه بده؟ یعنی ازدواج اینقدر بده به نظر تو؟!!!

م:نه کاترین رو میگم ... اصلن آدم خانواده داری نبود

ز:پس جاستین تیمبرلیک منفورترین شخصیت هالیوودیه برات!

م:آره منفور ولی قابل احترام...مخ زدن آنتونی باندراس و امثال اون بیشتر تو فیلمهاست...ولی این لامصب در عالم واقعیت هم زمان با چندتا سلبریتی خفن دوسته!

.

.

مرد دوباره غرق در فیلم میشه..زن دوباره حوصلش سر میره...شایدم میخ شدن مرد وقتهایی که آنجلینا جولی میاد تو تصویر عصبیش کرده

.

.

زن: نظرت راجع به آنجلینا جولی چیه؟ واقعن به نظرت خوشکله؟

مرد: نه بابا !!! با اون لب و لوچه آفریقاییش ... چقدر هم لاغر مردنیه...اه اه مث مارمولک میمونه! نگاه کن...یه ذره گوشت نداره به بدنش...نه نگاه کن جون من!

ز: د بزن جلو این صحنه ها رو

مرد: کنترل گم شده...تا من بگردم و پیداش کنم این هم تموم شده...بیخیال

ز : یادمه یه زمانی تو از این پرگوشت ها خوشت میومد...

مثلا عشق مهتاب کرامتی بودی ... میگفتی شبیه یه هنرپیشه ایتالیلییه...اسمش چی بود؟

مرد میدونه زنش دنبال چیه...میخواد طفره بره ولی صداقت رو بهترین راه رهایی میدونه

ز: ...مونیکا چی چی؟

م: بلوچی

ز: یه زمانی خیلی خوشت میومده ازش نه!

م: آره ...

م: ولی ... (چشمهای زن پر از خشمه...مرد باید راه فراری پیدا کنه)

ز: ولی چی؟!

م: از شخصیت مبتذلش اصلن خوشم نمیاد!

..................................................................

با یه ادامه مطلب چطورین؟

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
تگ ها :

ویزززززز

بچه دور و بر مادر خیلی می پلکد و سر و صدا میکند.

مادر: انقدر مثل مگس ویز ویز نکن بچه!

بچه: نخیرم! من یه زنبورم! داریم با بابایی بازی میکنیم

مادر: سرم درد گرفت بس کنید!

بچه: غصه...غصه!!! من یه زنبور قوی هستم و بابا هم خرسه! یه خرس گنده...من و اون با هم دوستیم ... با تو هم هیچ کاری نداریم! غصصصه...غصصصه .... تو که چیزی نیستی

مادر: من یه گل هستم...از شهد منه که شما ها اینطوری تپل و سرحال شدین!

 

**به امید روزی که منو پسرم به کمک همدیگه بتونیم یه مقدار بانو رو اذیت کنیم... البته باز هم امیدی نیست چون بانو با حاضرجوابیش حالمونو سر جاش میاره...

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
تگ ها :

مردان مهربان

این لینک زیر رو برید و 20 ثانیه هم صبر کنید بعد دکمه دانلود رو بزنید

بعد که دانلود شد ببییدش

بعد ببینم بازم دلتون میاد راجع به مردها بد بگین ؟!

 

پینوشت:

لینک یادم رفته بود!

ایناهاش

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
تگ ها :

منبر را آماده كنيد

پارسال رو يادتونه كه چقدر با شما از درس هاي زندگي ميگفتم؟

دمدماي رمضان بود مگه نه...

حالا دوباره وقتش رسيده و بايد شماها رو مستفيض كنم!

به نظر شما كدوم يكي از از موارد زير سخت تر هستند؟

شاد بودن و خنديدن - دلگير بودن از مشكلات و سختي هاي زندگي

درس خواندن - وبلاگ خواندن

نرم افزار نويسي - بازي هاي كامپيوتري

نگاه نكردن به زن بدحجاب - چراندن چشم هاي هيز و ساتع كردن ليزر و اشعه ايكس

ورزش كردن - فيلم و سريال ديدن

كنترل عصبانيت و حفظ متانت - پرخاش و داد و فرياد

يك ساعت فكر كردن - يه ساعت اضافه خوابيدن

.........

معمولا اونهايي كه مسير سخت تر رو انتخاب ميكنن افرادي هستند كه بعدها همه ي اونها كه مسير آسون رو انتخاب كردند حسرتشون رو ميخورن

سرنوشت همه ي آدمهاي كاهل و بي اراده يه چيزه...مگر اينكه شانس بيارن

هنوز هم دير نشده.

از امروز به بعد هروقت دوتا انتخاب داشتيد شجاع تر باشيد...قوي تر باشيد و از سختي مسير نترسيد...شما ميتونيد از پسش بر بياييد.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
تگ ها :

...شیرین...

مرد داشت با عجله وسایلش رو بر میداشت

وقتی چشمش به قرآن افتاد با خودش گفت چقدر خوبه که یکی رو داشته باشی که بدونی همیشه منتظرته

از زیر قرآن رد شد...این بار با همیشه فرق میکرد...آینده اونها به این سفر بسته بود.

به همسرش نگاهی کرد و با مهربانی به او گفت نگران نباش زود بر میگردم ... مواظب خودت باش

.........

مرد از صدای یکنواخت قطار خسته شده بود...کیسه ای که زن برایش آماده کرده بود را باز کرد...دوتا ساندویچ خوشمزه دید. وقتی دید ساندیچ ها با چه دقتی کاغذ پیچ شدند...لبخندی زد و خوشحال شد. از اینکه بدون ترس از کثیف بودن دستهاش میتونست شروع کنه، سرشار از حس قدردانی نسبت به همسرش شد...ساندویچ ها بقدری پر و پیمان بودند که مرد بدون ترس از جواب مثبت هم کوپه ای، یکی از اونها رو تعارف کرد.

با لذت به ساندویچ گاز میزد و به منظره بیرون پنجره نگاه میکرد...درختها و صخره ها از جلوی چشمش میگذشتند و دور میشدند...گذرا بودن همه چیز را داشت میدید ولی او سرشار از حس تعلق بود ... در این لحظه او همه جوابهای دنیا را میدانست ... او میدانست دلش چه میخواهد ... با نگاهی و لبخندی دوستانه غروب خورشید را تماشا کرد.

........

صبح شده بود...مرد طبق قولی که به همسرش داده بود رفت و صورتش را شست!...و بعد با ولع تمام شروع به خوردن میوه هایی کرد که همسرش برایش در یک ظرف پلاستیکی خیلی جالب چیده بود. بین میوه ها یک شلیل بود...از همانهایی که آخرین بار خریده بود و خیلی بی مزه از آب در آمده بودند. اول از همه با همان شلیل شروع کرد و حسن خطام را گذاشت برای زردآلوهایی که عاشقشان بود.

یک گاز از شلیل کافی بود تا آن را به کناری بگذارد و مشغول خوردن گیلاس و زردآلوها شود...آخر آن شلیل خوشمزه ترین میوه ای بود که به عمرش خورده بود...باز هم به همسرش آفرین گفت.

...........

مرد در سمینار علمی که به زبان انگلیسی هم بود بسیار خوب درخشید و به سرعت خود را به خرابه های متروکه ی اطراف رساند تا به همسرش زنگ بزند و با هم جیغ بکشند! خوشحالی مرد از این بود که همسری دارد که برای خوشحال کردنش حاضر است هر موفقیتی را بدست آورد. همسری که به زندگی او معنی بخشیده بود

.........

حتمن تا الان دیگه فهمیدین این دو همسر اعصاب خورد کن زی زی و بانو بودند!

........

عصر همان روز مرد راهی بازارهای تهران شد و هرچه گشت مورد مناسبی برای خرید پیدا نکرد...بناچار دل را به دریا زد و چند خرید ارزان قیمت انجام داد تا ریسک مالی کمتری کرده باشد...هرچند که از خطرات جانی هم غافل نبود!

........

شب که مرد وسایلش را آماده میکرد ،  از سامسونتش یک بگ پلاستیکی جادار و خوشکل و مرتب را در آورد و اقلام خریداری شده را درونش قرار داد!  مرد  که باز هم از آینده نگری همسرش  به وجد آمده بود، با لبخندی بر لب دراز کشید و آرام آرام به خوابی عمیق رفت

........

مرد حدود 2 ساعت اضافه خوابید و از هواپیما جا ماند!

بانو بیخیالی طی کرد و زی زی زنده ماند!

 

 

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳
تگ ها :