یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

...تلخ...

داشتم پیاده به سمت ساختمانمون میومدم.

از دور یه زن و شوهر جوان رو دیدم که از لباسهای قدیمیشون معلوم بود وضع مالیشون خوب نیست. و هی دارن زنگها رو یکی یکی میزنن و یه سوالهایی میپرسن از پشت آیفون هم معلوم بود که مدام بیلاخ تحویل میگیرن

رسیدم دم در

زز: سلام ، با کی کار دارین؟

شوهره: ااا مااا..

زنه: ما با مدیر ساختمان کار داریم...شما نمیدونید کجاست

اول به مرده نگاه کردم...بعد که زنه پرید وسط حرفش...به زنه نگاه کردم...دیدم چه آرایش غلییییظی کرده و چقدر موقع حرف زدن لق میزنه

(همه ی اینها رو تو همون 0.3 ثانیه متوجه شدم)

ترجیح دادم دیگه تا آخر مکالمه به آقاهه نگاه کنم

زنه همینطور داشت حرف میزد

ساختمونتون سرایدار نمیخواد؟...این اطراف کدوم ساختمون سرایدار میخواد؟...این ساختمون بغلیتون چی؟...

ولی تا به چشمای مرده نگاه کردم... سرشو انداخت پایین

دیگه به هیچکدومشون نمیخواستم نگاه کنم

 صدای زن مهو شد و فقط طنین صدای شکسته شدن و خرد شدن رو میشنیدم

خرد شدنی که باید به تعداد ساختمانهای خیابان ما تکرار میشد.

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ ها :

چشم نواز!

اگه از وبگردی و ولگردی و مطالعه خسته شدین

برید به ادامه مطلب

پس از 3 روز فحش خوردن

مژده                                                           مژده

***درست شد ***

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
تگ ها :

قدرت بالای تصمیم گیری!

زن: از این کارهای تو دیگه خسته شدم

مدام تصمیمت رو تغییر میدی

چرا قدرت تصمیم گیری نداری؟

مرد: من اتفاقن خیلی قدرت تصمیم گیری بالایی دارم!

برای همینه که هر روز میتونم یه تصمیم جدید بگیرمچشمک

اگه ذهنتون به جاهای بد منحرف نمیشه علاوه بر اون موارد غیراخلاقی...در این جا هم میتونید

بجای زن، ملت و بجای مرد، دولت رو در نظر بگیرید...

.......................

بدستور بانو دارم اینجا رو تعمیر میکنم تا دوباره بشه عین همون خونه ی قبلی

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
تگ ها :

سوتی باحال خانم صداقتی

 

خ صداقتی مجری پا به سن گذاشته ی برنامه جوان ایرانی سلام رو میشناسید حتمن.... و اینکه چقدر با تنوع اقوام عجیب و غریب تو ایران حال میکنه...مخصوصن کرمانجی زبانها که اصلن خودشم نمیدونست کجایی هستند...خلاصه امروز هم داشت مردم ایران رو ترغیب میکرد که با برنامشون تماس بگیرند و خیلی شیک و بدون اینکه ذره ای شرمنده بشه از پشت رسانه ملی گفت:

از هر قوم و طویله ای که هستید با ما تماس بگیرید!

البته بعد که فهمید اصلن بروی خودش نیاورد و خیلی راحت در ادامه حرفهاش هم گیر داد به مردم "لر" که هی زنگ نزنید بگید چرا اسم زیرشاخه های اقوام ما رو نمیبرید!

کلن خیلی پررو تشریف دارند...

علم آواشناسی من میگه که قبیله و تبار رو با هم قاطی کرد و شد طویله!

ولی حس روانشناسی من پالسهای منفی میفرسته میگه ایشون اعصابش از همون اقوامی که زنگ میزدند و اعتراض میکردند خورد بوده...کلن فکر میکنم ارادت ایشون به اقوام ایرانی در همون حده که ترغیبشون کنه زنگ بزنن.

یه بار یه بنده خدایی هم در ارتباط با ایشون سوتی داد که اون به این در

یکی از شهرستانهای جنوب زنگ زده بود و با لهجه ی غلیظ و پر از اشتیاق میگفت:

خانم صادقی...خانم صادقی!!!

ما شما رو خیلی دوست داریم...

ما دلمون میخواد هر صبح با شما از خواب پا شیم!

خانم صادقیییی....خانم صا...

که صداش قطع شد!

 پس نویس!:

امروز یکی زنگ زد اینو گفت:

- من یک جوان کازرونی هستم و چند وقتی بود که دچار مشکل بودم که با شنیدن صدای گرم خانم صداقتی مشکلم برطرف شد!

میخواستم همینجا تمومش کنم ولی بزارید اینم براتون در ادامه مطلب تعریف کنم

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
تگ ها :