یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

تفاهم و تعادل 60 به 60

اولن که انشالله اون آقا پسر ها و دختر خانوم هایی که تو خیابون ها برا خودشون حال میکردند به ترتیب حاجت و مراد خودشون رو بگیرند!

ما هم با این بازی با کلمات حال میکنیم...

چه در هنگام زیارت مشهد و چه هنگام سینه زدن برای امام حسین یکی از حاجت های عمده ی من این بود که من و بانو بتونیم به تفاهم بیشتری برسیم...مثلن تصمیم هایی که میگیریم حالت 50 - 50 به خودش بگیره و همونطور که یک طرف در بعضی زمینه ها کوتاه میاد طرف دیگه هم به همون اندازه در مواقع لازم نرمش نشون بده

بله عزیزان هر بار که من دست به آسمان بردم فردایش دیدم که آن دعاهای خالصانه مستجاب شد و من و بانو بالاخره توانستیم به سبک جدیدی از تفاهم بین زن و شوهر برسیم که در اون تعادل در تصمیم گیریها نه تنها 50 به 50 بلکه 60 به 60 شده! چطور؟ عرض میکنم

بروید ادامه مطلب....میدونم دلتون برای ادامه مطلبها تنگ شده...دل به دل راه داره آخه!

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸
تگ ها :

گرانی گرانی...ما داریم میآییم

دوست عزیزی در مصاحبه ی تلویزیونی خود گفتند که "ما یارانه های سوخت وسایل حمل و نقل رو بر میداریم اما مردم نگران نباشند،این کار رو کاملن اصولی انجام خواهیم داد...ما با قشر زحمتکش و با وجدان رانندگان بین شهری صحبت کردیم که به آنها یک وام یک میلیون تومانی بدهیم و آنها هم بالاغیرتن کرایه ها را زیادی بالا نبرند!!!..."

در همین راستا من وظیفه ی خود میدونم از تمام معتمدین محل و آنهایی که حرف برو دارند خواهش کنم نسبت به جامعه احساس مسئولیت نشان دهندو هرجا دیدند یک کالا مستعد گران شدن است او را نصیحت کنند ویا حتی با دروغ مصلحتی او را گول بزنند.

خود من به شخصه از تک تک اجناس با مرام و داش مشتی قول مردونه گرفتم که گران نشوند! و به بعضی از آنها وعده های سر خرمن نیز دادم

لیست اجناس و اقلامی که روی ما زمین ننداختند و گفتند حتی الامکان سعی میکنند گران نشوند:

جوراب و زیرپوش:  گنده لات تمام اجناسها همین دوتا بودند...ماشالله آخر عرق خور با جنبه!

نخود: بخاطر حس همیاری و مشارکت همه جانبه اش

شورت آستین رکابی: چشم و دلش سیره و خیلی هم تعصبی نیست

پارچ یا همون تنگ: مگه نشنیدین که میگن که پارچ چقدر آقاست. زحمت کش و کاری هم هست

شلوار کردی: خیلی راحت و خودمونی و در عین حال رازنگهدار

سبزی: به جدش قسمش دادم!

پیاز: قرار شد اگه گرون نشه بیاد قاطی میوه ها... گلابی های عزیز که اعتراضی ندارند؟

نفت: قرار شد بیاد سر سفره مردم ولی پرخوری نکنه

وازلین: به دروغ به او گفتیم دولت هشدار داده در صورت گران شدن وازلین، در  رسیدگی به امورات مردم از آب دهان استفاده خواهد کرد!!!

 

پ.ن اقتصادی بسیار مهم:

با یکی از اقتصاددانها هم که صحبت میکردم میگفت پدیده ی گرانی چیز تازه ای نیست و به صورت موقتی برای هر کالایی ممکن است رخ دهد...مثلن در زمان عهد باستان گرز گران شده بود و به همین دلیل فردوسی در اشعارش مدام میگفته گرز گران...که بعد ها دیدیم که ارزان شد و به قیمت واقعی خودش رسید! پس خیلی هم جای نگرانی نیست و هرکالایی که گران شود بالاخره چند قرن بعد ارزان خواهد شد...البته همین اقتصاددان پیشبینی کرد که در آینده ی نزدیک به دلیل افزایش نیاز مردم به گرز، قیمت این کالا دوباره به شدت افزایش خواهد یافت!

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦
تگ ها :

پسر یا دختر

سلام به دوستان عزیزی که امیدوارم همه متاهل و بچه دار باشند تا بتونن در بحث این پستم شرکت کنند.

خیلی وقته دیگه بحثی نداریم...یه بار فقط همون بحث ازدواجی رو داشتیم یادتونه؟

دوست دارید فرزند شما پسر باشه یا دختر؟

اونهایی هم که بچه دارند لطف کنن اگه بچه بغل اومدن پشت کامپیوتر... کودک بیچاره را رها کنند تا نفسی بکشد و با خیال راحت و بی هیچ واهمه ای بگویند بچه پسر باشه بهتره یا دختر...؟

از پذیرفتن جوابهای کلیشه ای هم خرسند خواهیم شد اما بصورت کلیشه ای

خود من در پاسخ به این سوال، جواب بسیار مستدلی دارم که دوست ندارم فرزندم دختر باشد. حالا دلیلش رو وقتی بحث جریان پیدا کرد میگم

پس نوشت:

دلیل رو در نظرات نوشتم...

جالبه که اکثرن دختر دوست دارند...

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢
تگ ها :

به سبک تلویزیون ملی

مثل شبکه های تلویزیونیمون که خندوندن بلد نیستند و فقط دنبال این هستند یه بهانه پیدا بشه که مشغول عزاداری و موعظه و گریوندن مردم بشن و همون دوتا برنامه ی مزخرف مثلن طنز رو هم دیگه پخش نکنن...اینجانب هم به دلیل نبود مطلب قابل توجه و مشغولیت اداری، علت ننوشتن چند روز آینده خود را سهیم شدن در سوگواری ایام دهه ی محرم اعلام میکنم.

یک مقدار هم جسارت میکنم و خطاب به اکثریتمان میگویم

امام حسین برای رساندن پیامش به گوش دنیا دست به عمل زد و با خون و خود و خانواده اش پایبندی به اعتقاداتش را در مقابل چشمان تاریخ شهادت داد...ولی مایی که این همه ادعا داریم در اعتقاد و پایبندی به ارزشهای اون حضرت، حتی سعی نکردیم به اندازه ی کافی زبان انگلیسی بیاموزیم که قادر به انتقال این پیام باشیم.

خودتون رو تصور کنید که رفتید کانادا و یکی بهتون میگه یه مقدار از اعتقادات شیعه بگو

یه مقدار هم از تاریخ باستان ایران

آیا میتونید به همین قشنگی که به فارسی میترکونید به انگلیسی هم زارت و زورت کنید یا مثل من نهایت جمله ی پیچیده ای که بخواید بگین اینه :

I go to school every day

he is a pen

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها :

جنایت در بازار طلافروشان (قسمت دوم)

حتمن قسمت اول (2 پست پایین تر) رو بخونید و به رنگ نارنجی توجه کنید.

و حالا ادامه ماجرا:

در همان لحظات یک آقا و دو دختر پشت سر ما بودند و مکالمه ی ما رو شنیدند...از کنار ما که رد شدند طبق رسم مردان ایرانی نگاهی از سر لطف و مهربانی به  دونفر از آنها انداختیم (بالاخره باید فرز عمل میکردم و فرصت به نفر سوم نرسید) که باز هم از شانس بدمان آن دو نفر یکی آقاهه بود و اون یکی هم خانمی بود که بقایت بیریخت بود و داشت ما رو به اون آقاهه و اون یکی دختره که خیلی گنده و قد بلند بود نشون میداد.علت اصلی اینکه قیافه ی اون دختر قد بلند رو ندیدم فرز نبودن حاجیتون نبود...طبق انتظاری که داشتم زاویه ی نگاهم رو تنظیم کرده بودم که بالاترین قسمتی رو که تونستم ببینم شانه های ستبر آن دختر بود!

خلاصه آنها نیز خنده ای کردند و وارد همان مغازه ای شدند که ماپشت ویترینش مانند کوزت و اولیور توییست ایستاده بودیم...ما نیز در دل به آقاهه گفتیم "زود باشد که به حال و روز من حسرت بخوری"

در همین حین آن دختر سوم را از نمای یک ششم رخ دیدیم که از سر آن مردک بیریخت خیلی زیاد بود...کنجکاو شدم بفهمم که اون دختر زشته نامزدشه یا اون دختر بهتره!

که در راستای این کنجکاوی یکی دو بار با همون دختر باکیفیته چشم تو چشم شدم.. و خیلی از خودم شرمنده شدم...چون به هیچ وجه دوست ندارم زمانی که با بانو هستم به کسی نگاه کنم...علاوه بر نامردی یه جور توهینه

برای اینکه وجدانم آسوده بشه به بانو گفتم اون دختره رو ببین...شبیه گلشیفته فراهانیه

بانو دختره رو دید ... با هیجان گفت این که نسترنه!!! بریم داخل میخوام سلام و احوال پرسی کنم...و من دوباره با خودم گفتم ددم واااااااااااااااااااااااااای!

یه بار یه چشم چرونی ناقص کردیم ببین چه مصیبتی شد...خلاصه جهت اجتناب از رودر رو شدن با اونها به بانو گفتم وایسیم بیرون ببینیم پسر بیخودیه نامزدشه یا نه...ولی باز هم صادقانه علت داخل نیامدنم رو توضیح دادم...و تا بانو اومد عکس العمل نشون بده علت چشم تو چشم شدنم رو هم براش توضیح دادم...بانو به جای اینکه با من تندی کنه خیلی هم مورد تحسین قرارم داد...نه به خاطر صداقتم...بلکه بخاطر آمار دست اول و پرارزشی که بدست اورده بودم!

بانو سریعن موبایلش رو برداشت و خبر نامزدی نسترن رو به خبرگزاریهای ملی مخابره کرد...جریان هیز بازی من رو هم با آب و تاب فراوان برای چند نفر گفت... و از شادی در پوست خود نمیگنجید. گوشه ای از مکالمات بانو:

سلام سیمین...نمیدونی زی زی چه آماری گرفته از نسترن...نسترن نامزد کرده...زی زی خیلی نگاش کرده طوری که روش نمیشه بریم سلام و علیک...نه پسره خیلی بیخوده...با اون همه ناز و افاده چه نامزد داغونی نسیب نسترن شد...زی زی هم شاکیه!!! هاهاها ...میگه نگاه کن مرتیکه ی بیخودی نه تیپ داره نه قیافه چه نامزدی گیرش اومده...نه مطمئنم خود خود نسترنه

بانو حسابی هیجان زده بود...من اما در این فکر بودم که این هیجانات بالاخره تموم میشه و من میمونم و روسیاهی و بعدش هم کبودی و سیاهی!...

مشغول نگاه کردن به طلاها شدیم و هم من و هم بانو سعی کردیم اون قضیه رو اجالتن مسکوت بزاریم

ولی من استرس بالایی داشتم...برای همین زیر لب شروع کردم به آواز خوندن...اون هم چه آوازی!

نسترن بــــــا تو دل مـــــــــــــــن

توی گلخونه ی یااااآره

...

جالب اینجاست که عکس العمل من و بانو مشابه بود...هردو بی نهایت متعجب شدیم! و بعدش از خنده منفجر شدیم.

بانوی من

حجم زیبایی چشمان تو به قدری زیاده که هیچ جایی برای چیز دیگه نمیزاره

تنها تصویری که از اون شب با تمام جزئیاتش در ذهنم مونده

همون چشمهای قشنگته که هم عصبانی بودند...هم متعجب و هم خندان

و من به عینه دیدم که وقتی یکی از زوجین از زیبایی و جذابیت خودش مطمئن باشه

چقدر طرف مقابلش رو به حسن انتخاب خودش مطمئن تر میکنه

(این هم از نکته ی اخلاقی این خاطره)

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها :

امان از تب رای گیری و نظرسنجی

یک نظرسنجی راه افتاده و صدالبته یک کل کل!

ما به ققنوس رای میدهیم تا فلانی نگردد اول!

...............

بر هیچ کسی پوشیده نیست که من چقدر از این حرکات که صرفن برای جلب بازدیده و هیچ کار فرهنگی پشتش نیست دوست دارم!

هنوز کسی نمیدونه من به کی رای دادم اما من به شخصه به ققنوس اعتقاد دارم و سلیقه ی ما بیشتر به هم شبیه است!

ققنوس عزیز از اونجایی که هیچکس فتوای مارا به هیچ جایش و حتی موهای روییده بر آنها هم حساب نمیکند بدان که اگر موفق شدی فقط در اثر تلاشهای خودت و خوب نوشتنهات بوده و صدالبته که تو به نحو مقتضی شیتیل مارا خواهی داد! و هزار البته که من خود در اندیشه ی برگزاری یکی از همین دام های نظرسنجی و رای گیری برای جلب بازدید کننده ی بیشتر خواهم بود و البته که اثر مثبت این حرکات موقتی است و شاید مخرب هم باشد!

دوستان عزیز اگر و تنها اگر قصد حمایت از ققنوس را دارید به سمت خیمه ی رو به رو بروید و کیک و ساندیس خود را تحویل بگیرید...مینی بوس هم  برای ایاب و ذهاب نداشتیم پس یک سری میمی ‌بوس برای عزیزان تعبیه کردیم  که به دنبال شما امت پاکیزه بدوند و شما هم مجبور شوید که مسیر مورد نظر ما را با سرعت تمام بدوید! برای آنها که گیر این میمی بوس ها می افتند امیدواریم که در هنگام بهره مندی از لذایذ دنیوی به یاد خداوند متعال نیز باشند!

نکته ی مهم و جالب این دامی که برای ما پهن شده و فقط بخاطر گل روی ققنوس افتادیم داخلش (جهت یادآوری استحقاق شیتیل بیشتر) اینه که هر روز باید برید و در رای گیری گوشه سمت چپ این وبلاگ رای خودتون رو بدید...هر روز بعد از خواب و قبل از بیداری! مدت دوره درمان یک هفته میباشد. یعنی اگه میخواهید در این کل کل به نتیجه برسید باید هر روز برید و رای بدید...

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
تگ ها :

جنایت در بازار طلافروشان! (قسمت اول)

چند مدت پیش به اتفاق بانو مشغول اجرای نمایشنامه ای با موضوع فقر بودیم...نه عزیزان ما اهل تئاتر نیستیم...رفته بودیم بازار طلافروش ها!

نداشتن لباس گرم و سوز سرما از یک طرف و جیب خالی و قیمت بالای طلا از طرف دیگر باعث شد اشک از چشمان پاک و آب از بینی خوش تراشمان سرازیر شود...

اما بر احساسات جریحه دارم غلبه کردم و دستی به سر و صورت خود کشیدم، به خودم اومدم ...یادم افتاد که خداوند گرانبهاترین موهبت را به من عطا فرموده...بی اختیار دست خود را به سمت یگانه یار و یاور و شریک تمام نداری هایم بردم که محکم به خودم فشارش دهم...که بانو آشفته فریاد زد...اون دست مفی ات رو به من نزن!!!

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
تگ ها :

نوشته هایی که به دلم نشستند

این چند روز که داشتم صبر میکردم فضای مملکت برای ادامه ماجرای زن ذلیل چشم چران آماده بشه...بیشتر وبگردی کردم

یکی دوتا مطلب بدجوری ذهن منو به خودش مشغول کرد

مطلب اول واقعن به دلم نشست

مطلب دوم : در اصل مطلب نبود...یه حرکت انسان دوستانه ی قشنگ بود که به کمک خیلی از بلاگرها صورت گرفته...هماهنگ کننده و بانی اصلی این کار خیر هم صاحب وبلاگ کاغذ کاهی هستش و مطمئنم که اگر دست یاری شما به سوی او دراز بشه حتمن استقبال خواهد کرد. بنده خدا برای اینکه ریا نشه رمزدار نوشته...

مطلب سوم:یک جشنواره عکسلاگ هم راه افتاد و برنده اش هم دقیقن همونی شد که من دوست داشتم...اگه دوست دارید برای دور بعدی شرکت کنید.

من خیلی اهل وبگردی نیستم ولی در این وبگردی متاسفانه فهمیدم که یکسری باند بازی های عجیب در این دنیای وبلاگی هم وجود داره...

کلن نظرم عوض شد و سعی میکنم دیگه اینقدر به گسترش اینجا فکر نکنم.

از جوگیریات و بابالنگدراز پنج فوتی هم خیلی خیلی خوشم اومده + صدای قشنگ ققنوس رو شنیدم و فقط باید بگم که ای دختران مجرد عجب کیس مناسبی رو از دست دادید!

یه وبلاگ هم کشف کردم به نام "پرنده" که بعضی از نوشته هاش فوق فوق العاده است...این پستش معرکه بود و اشکم رو در اورد...

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها :

خطر انفجار

این همکار ما هم که گویا به صورت غیر استانداردی گازسوز شده، مدام نشتی میده!

....

پنجره رو باز میکنم و رو به همکاران میگم

میترسم الان یکی کلید برق رو بزنه و همه ی ما بریم رو هوا

بعد همه میخندند

و این شروع ماجراست

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠
تگ ها :

زن ذلیل چشم چران!

سلام بر دوستان نازنین و بی معرفت تر از خودم!

ایزد تبارک و تعالی گویا با ما بسیار حال میکند، اون از آزمایش های وقت و بی وقتش این هم از بدشانسی هایی که مدام سر راه ما قرار می دهد که تا دست از پا خطا کردیم آبرویمان برود و یک لحظه هم شیرینی گناه را نتوانیم مزمزه کنیم.

نمونه ی ساده ی آن که در واقع به نوعی در ادامه ی قوانین مورفی قابل توجیه و پذیرش است، اینه که این بنده ی خطاکار در هنگام حضور بانو پای تی وی هر کانالی که بگیرم به بهترین شکل ممکن و از بهترین زوایا دارد زنهای زیبارو، تاپ مدل های ایتالیایی، مسابقات زیباترین مدل فشن سال 2010، دوربین مخفی با مضامین بی ناموسی، شرح زندگی محبوب ترین و خفن ترین بازیگران زن هالیوودی و ...رو نشون میده و بنده مجبورم تقیه فرموده و تماشای این امور را به وقتهایی که بانو از تی وی غافل است اختصاص دهم...که زهی خیال باطل! چرا؟

بازم بگم گلابی؟

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧
تگ ها :

زن ذلیل استرسی!!!

سکانس اول

نوک یک چاقو به بزرگی شمشیر لینچان به سمت شکم بنده در حرکت است و من حسابی ترسیدم...و زیر لب میگویم...ددم واااااااای

لحظه های واپسین رو میتونم حس کنم...دیگه کاری از من بر نمیاد...خودم رو جمع و جور میکنم و شکم نازنینم رونیز همینطور....اما چاقو داره میاد و راه گریزی نیست

سکانس دوم

همه ی آدمها به دیوهایی ترسناک تبدیل شدند و نگاه های منتظرشون به سمت منه. با دندانهای داراکولایی و خنده های تهدیدآمیز منتظر از پا درآمدن من هستند، ...انگار زمان هم ایستاده و یه دوربین هم دستشه و  داره این صحنه دلخراش رو با کیفیت فول اچ دی ضبط میکنه...

 

قابل توجه گلابی ها: روی ادامه مطلب کلیک بنموده، مابقی ماجرا را بخوانید!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
تگ ها :