یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

تو که چشمات خیلی قشنگه

امروز خیلی بی حوصله بودم

چشمهام رو بستم و خواستم یه جای خوب و یه منظره عالی رو تصور کنم...یه چیزی تو مایه های سواحل مالدیو...حتی برای خنده میتونم مردم اونجا رو در حال تمرین فوتبال هم تصور کنم...تصویر خش خشی میشه و پارازیت میوفته توش...کمی چشمهام رو به هم فشار میدم...هنوز خستگی رو احساس میکنم...اما تصویر محو شده دیگه...دستم رو روی چشمام فشار میدم...

دوباره میرم تو تصورات خودم...یک فضای آروم و پر از خوشبختی رو میخوام تصور کنم...اما

چشم هایم بدجوری سوز میزنند...گویا تصویر بهتر و آرامش بخشتری میطلبند...ناخودآگاه محکمتر از قبل فشارشون میدم و یک لحظه احساس میکنم که انگار خیلی زیاده روی کردم...چشمهام درد میگیرند... و به خودم با مهربانی تذکر میدهم که یواش بابا و مواظب چشمات باش و این آهنگ را برای خودم میخوانم

تو که چشمات خیلی قشنگه...تو که چشمات خیلی عجیبه

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها :

مصاحبه همشهری جوان با یک زن ذلیل!

بله درست شنیدید!

دیروز با همشهری جوان یک مصاحبه تلفنی داشتمنیشخند

نمیدونستم اینقدر معروف شدم که رو موبایلم زنگ بزنن!

البته خیلی طولانی نبود... متنش رو هم به علت درخواستهای مکرر تو ادامه مطلب نمیزارم...اما ادامه مطلب رو بخونید لطفن...خب این هم متن کامل مصاحبه تلفنی یک زن ذلیل با همشهری جوان!

دیریرینگگگگ....دیریریرینگگگگ (تلفن داره زنگ میخوره و من با خودم میگم یعنی کی میتونه باشه این موقع روز؟!)

زذ: بله؟

همشهری جوان: سلام آقا (خیلی هم پرانرژی و قبراق!)

زذ: سلام خانم بفرمایید

همشهری جوان: ببخشید شما از خودروی شخصی استفاده میکنید؟

(با خودم فکر کردم احتمالن میخواد آمار خانوارم رو دربیاره و سریع زدم جاده خاکی)

زذ:خیر متاسفانه!...من از وسایط نقلیه عمومی استفاده میکنم(جوگیر  مصاحبه شده بودم و میخواستم خیلی قشنگ صحبت کنم...و الکی حرف رو ادامه دادم که وسطش بیشتر بتونم فکر کنم که این یارو کی میتونه باشه و چه سوالات دیگه ای ممکنه بپرسه...وگرنه یک نچ کافی بود بانو جان، قبول دارم بانو که زیاده روی کردم در صحبت با یک خانم جوان)

همشهری جوان: چطور؟

زذ: چی چطور؟ اصلن ببخشید شما؟

همشهری جوان: شما تصمیم گیرنده خانواده هستید؟

(خدا رو شکر کردم که دیگه لازم نیست اینجا رو دروغ بگم)

زذ: خیر متاسفانه!

خانومه هم کمی از این خیر متاسفانه های من کلافه شده بود و دیگه در اثر عصبانیت نمیتونست اونطوری با حالت تو دماغی و خبرنگاریش صحبت کنه و درنتیجه ته مونده لحجه خوزستانیش کم کم داشت رو میشد

همشهری جوان: میشه گوشیو بدی به ایشون (منظورش همون شخص تصمیم گیرنده بود)

من هم چون بانو پیشم نبود دوباره همان جواب همیشگی رو دادم :

خیر متاسفانه!

و اون همشهری جوان که در واقع برای یک شرکت تبلیغاتی فروش قطعات کاهش مصرف سوخت خودرو کار میکرد با یک ایششش ممتد گوشی رو قطع کرد.

و این بود کل مصاحبه من با اون همشهری! (دیگه دوزاریها بیوفته لطفن...)

حالا که نگاه میکنم میبینم مصاحبه خیلی پرباری نبود و جوابهای من هرچند بسیار کامل و قانع کننده ولی خیلی تکراری شدند...درواقع مقصر شخصی بود که سوال میپرسید...هی یه طور سوال میپرسید که من فقط بتونم بگم "خیر متاسفانه!"...خلاصه نشد دیگه و آرزوی یک مصاحبه جالب و جنجالی موند به دلم!

برای پربارتر شدن این مصاحبه و برآورده شدن گوشه ای از این آرزوی محال یه فکر به سرم زده که اگه دوستان ناراحت نمیشوند در ادامه مطلب عرض میکنم

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
تگ ها :

الگو

با بانوی عزیز داشتیم لیمو شیرین میل میکردیم و تی وی تماشا مینمودیم که ناگهان دستمان با یکی از تکمه های کنترل برخوردی بنمود و کانال از روی رو ماهواره  به تلویزیون وطنی شیفت گردید...و من صحنه ای دیدم که اشک را در چشمانم جاری نمود! آری یک مرد خپل و سیبیلو داشت ظرف میشست!

حالا بشنوید مکالمه من و بانو رو و اینکه چطور با یک جمله‌ی بانو، تمام آن همدردی ها و همذات پنداریها به تنفر تبدیل شد.

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
تگ ها :

مریض گشتیم!

سلام و 100 سلام به دوستان شفیقم.

دیروز داشتم سرم به دست قدم میزدم پام خورد به یه چیزی...برش داشتم دیدم روش نوشته "شفای عاجل"

با اینکه شفای عاجل پیدا کردم اما هنوز مریضم و با حال مریضم اومدم اینجا تا به شما عزیزان یادآوری کنم که هیچگاه به باجناق خود اعتماد نکنید!(جریانشو بعدن براتون میگم)

دوستان گرامی هم که برای سلامتی ما دعا میکنند لطفن دعا کنند که انشالله به جای شفای عاجل تراول اصل اون هم  بدون چسب! پیدا کنیم...

البته شوخی میکنم هیچ چیز سلامتی نمیشه.

تا بهبودی کامل قصد دارم که

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
تگ ها :

 

سلام

من بانو هستمخجالت متاسفانه زن ذلیل عزیزم در بستر بیماریست و از اونجاییکه پسورد یک زن ذلیل متعلق به همسرشه اومدم و نظراتو تایید کردم.

دعا کنید همسرم زودتر ویروسهای سرماخوردگی رو شکست بده و برگرده پیشمون که اینجا بی اون اصلا صفا نداره!!

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
تگ ها :

دو تا یکی

 

دیروز بانوی عزیز با یک جمله همزمان از خجالت من و مادرم در اومد و اصطلاحا ما را دو تا یکی فرمودند. این جمله به نظر من در حد معجزه بود و هیچکس در طول تاریخ نتوانسته و نخواهد توانست شوهر و مادر شوهرش را این چنین ماهرانه به رنگ قهوه ای ملایم درآورد.

نیش این جمله در عین حال که با نگاه اول اصلن قابل تشخیص نیست بسیار کاری میباشد و طعمه بیچاره پس از چند روز تب و لرز و روبرو شدن با معضلات عدیده شخصیتی در حالیکه یک آینه و یک عکس قدیمی در دست دارد به ناچار دست از تلاش برای بقا در این جنگل بیرحم برمیدارد و تیغ تیز را به گلوی خود میفشارد.

ادامه مطلب رو نمیخوام هرکسی بخونه. یک سری مجلات ناجوانمردانه مطالب منو کپی میکنند و اصلا یه جورایی موجبات خشم و غضب الهی رو دارند فراهم میکنند.

فقط به خانمهای عزیز توصیه میکنم هنگام استفاده از این نیش بدانند که ممکن است همسر خود را برای همیشه از دست بدهند! چون به طرز ناعادلانه ای اعتماد به نفس و بنیانهای فکری طرف رو تخریب میکنه!

ادامه مطلب میشه پست قبل که رمزش مثل همون رمزیه که برای پست اون آقا آهوی بیچاره گذاشتم. امید که

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
تگ ها :

ادامه دو تا یکی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
تگ ها :

سلام مهندس...خسته نباشی!

حتمن شما هم تجربه کردید که بدترین حالتی که آدم میتونه با رئیسش روبرو بشه چیه؟

.

.

بدترین جایی که آدم میتونه ریسش رو ببینه تو توالت ادارست مخصوصن موقعیه که وارد توالت اداره میشی و میبینی رئیس محترم اداره کارش رو کرده و داره دستاشو میشوره....و بدترین حالت هم وقتیه که چشم تو چشم میشید و باید باش سلام و علیک کنی و احیانن طبق عادت بگی "خسته نباشید" و بعدش هردوتون به پاکفوم فکر کنید...جالب اینجاست که میدونی رئیست هم تو دلش دوست داره به توالت اشاره کنه و بگه : اینجا که جای پاچه خواری نیست...برو گهتو بخور!

(خواننده گرامی تا انفجار نهایی 30 ثانیه باقیست...به ادامه مطلب مراجعه کنید)

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
تگ ها :

پست 100 (به پایان آمد این دفتر)

بالاخره برگ صدم این دفتر صدبرگ هم داره پر میشه و به انتهای این دفتر رسیدیم، چه من که مینویسم و چه شما که این مدت میخوندین... حالا که به اینجا رسیدیم رمز پست قبل رو هم برداشتم تا کسی چشمش دنبالم نباشه...

تو این مدت کمی که در خدمتتون بودم خیلی ها به این نوشته ها لطف داشتند. بعضی وقتها تو سایت آمارگیر وبگذر میدیدم یه نفر داره همینطوری پشت سر هم 20 -30 تا از پستها رو میخونه و اما دریغ از یک نظر...و بر عکس خیلی ها هم بدون اینکه حتی به من گفته باشند لینک وبلاگ رو گذاشتند تو صفحه خودشون، و من هم دریغ از یک تشکر!...خلاصه تو این مدت با هم زندگی کردیم و من از این که شما رو بخندونم و اندکی از تلخی لحظاتمون کم کنم خیلی لذت بردم...

در بین شما کسانی هستند که اگر فرصت میشد حتمن حضورن به دیدارشون میرفتم و در بین شما یک نفر هست که صدای من رو شنیده!!! و یک نفر دیگه هست که خیلی خیلی با هم دوستیم که علاوه بر شنیدن صدای زیبای بنده به فیض دیدار نیز نایل گشت...فکرشو بکن... یعنی زن ذلیل رو از نزدیک دیده!!!!!

نگران نباش بانو اون یک نفر خودتی دیگه

در این مدتی که در خدمتتون بودم یک سری شکایات هم از بنده بود که در همینجا از همه عزیزانی که به واسطه خواندن مطالب من به هر نحوی آزرده شدند عذرخواهی میکنم...چه اون دسته از افراد که با خواندن پستهای من بسکه خندیدند در خود شاشیدند  و چه اون خانواده هایی که در اثر رهنمود های من از هم پاشیدند! (هنوز نثر مسجع رو دارید یا نه؟!)

البته برای این معضلات راهکارهای خوبی هم دارم که خب متاسفانه دیگه فرصتی نیست...در این برگ آخر از دفتر 100 برگ بیش از هرکسی میخواهم از یکی از بازدیدکننده های این وبلاگ حلالیت بطلبم...

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
تگ ها :

حاجی !!!

یه شخصیت خیالی بود اوایل ازدواجمون که بانو رو حسابی با اون شخصیت منحصر به فردش میخندوندم...افسوس که هرچه زن ذلیل تر شدیم اون حاجی پرصلابت کم پیداتر شد...در ادامه شما رو به شنیدن مکالمه حاجی زذ و بانو ضعیفه دعوت میکنم

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
تگ ها :

زن ذلیل قدرتمندانه به کارش ادامه خواهد داد

سلام و درود به همه کسانی که این مدت چشم انتظار حضور مجدد ما بودند.

فعلن حسابی سرم شلوغه و نمیتونم زیاد براتون بنویسم و کامنت بزارم...اما یه نگاه اجمالی به وبلاگ دوستان انداختم و الحمدلله ظاهرن حال همگی خوبه...تنها نکته ای که منو نگران کرده اینه که موجی ایجاد شده تا خانم های وب نویس به اسامی سوسولی روی بیاورند که متاسفانه دو تن از دوستان ما هم ناخواسته دچار لغزش شدند و روی این موج مکزیکی را زمین ننداخته اند! نایریکا و آوا را هم اکنون با نامهای سارا و آرتیمیس شاهد خواهیم بود...اینها را گفتم که بفهمید به همه شما سر زده ام

میدونید که خیلی اهل سفرنامه نویسی نیستم اما در ادامه مطلب تکه ای از خاطرات سفرم  رو براتون نوشتم

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
تگ ها :