یک زن ذلیل

خاطرات قابل بازگویی یک مرد زن ذلیل

درسی که از صفحه کلید گرفتم

دکمه بک اسپیس کی بوردم خراب شده و هرچی مینویسم به سختی قابل تصحیحه...

حالا شما فکر میکنید چه درسی از این قضیه میتوان گرفت؟

حاشا که بخواهم بگویم حرف ها و اعمال ما در حال نوشته شدن هستند (این نوشته شدن میتونه کنایه از اثرگذاری بر روح و یا سرنوشتمان باشد) و هیچ دکمه بک اسپیسی هم وجود نداره!

حاشا که بخواهم بگویم تیری که از کمان رها شد را دیگر نمیتوان مهار کرد! (چون این مثال بیشتر برای فرستادن ای میل یا پیامک اشتباه کاربرد داره)

درسی که گرفتم رو شما هموطنان عزیزم همه از برید اما اجازه بدید محض احتیاط باز هم با نصایح تکراری شما رو مورد لطف و عنایت خویش قرار دهم!

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
تگ ها :

زن ذلیل ورزشکار

دیروز حسابی فوتبال بازی کردم و کلی حال داد. در واقع خیلی وقت بود که ورزش نکرده بودم... آخرین باری که بیش از 50 متر دویدم حدود 3 سال پیش بود(به این خاطر بود که از اتوبوس داشتم جا می ماندم!)

البته اون روز مجبور شدم حدود 1500 متر بدوم...چون بعد ازاینکه از اتوبوس جا موندم با  حفظ اعتماد به نفس و برای اینکه ضایع نشم و نشون بدم که اصلن قصد من رسیدن به اتوبوس نبوده، به دویدنم ادامه دادم تا در چشم حیران و 100% خندان مسافران ایستگاه به نقطه ای تبدیل شدم!(متاسفانه نه درختی بود که پشتش قایم شوم و نه کوچه فرعی که بپیچونم)

مسابقه فوتبال دیروز در واقع یه فوتبال خیلی ساده بین کودکان و نونهالان پارک بود و من هم جهت مراقبت از برادرزاده ها و خواهرزاده های بانو با آنها همبازی شده بودم.

با اینکه مثل یک اسب پیر هن و هن میکردم، هنوز جوانی و طراوت رو در ساق پاهام میشد احساس کرد...(این ساق پا کجا و آن ساق پا جا!!!) به علت تحرک کم بیشتر نقش خود را به عنوان مربی - بازیکن دنبال میکردم.

در طول بازی اثرگذارم به راحتی آب خوردن یک کودک 8 ساله مرا دریپل زد (البته بعدش ناجوانمردانه با یک تکل دوپا آن طفل معصوم را به هلاکت رساندم) ...یک بار هم که همه توپ را جلوی پای یک پسربچه 5 ساله انداخته بودند تا گل بزند و دست از گریه و زاری بردارد، با یک شیرچه ماهرانه توپ را از آن خود کردم و بسیار شادمانی نمودم! در یک صحنه هم وقتی یکی از همان کودکان نازنین قصد گرفتن توپ از من را داشت با یک چرخش باسن مبارک را به جمجمه اش کوباندم ولی چقر بازی در اورد و از میدان به در نشد، در نتیجه به نیت عبور دادن توپ از بین پاهایش ضربه ای آرام ولی کاری به لای پاهایش وارد ساختم!

بالاخره ندای وجدانم به من نهیب زد که بابا جان این یه بازی معمولی با یه مشت بچه کم سن و ساله و بجای این حرکات سعی کن حداقل یک گل بزنی دیگه!

اما در طول بازی بارها به من و سایرین ثابت شد که سبک بازی من بیشتر به استاد اسدی میخوره... در آخر هم برای جبران اون ضد حالی که به کودک 5 ساله زدم در یک صحنه که توپ زیر پای من بود و او به قصد گرفتن توپ ضربه ای به پای من زد خود را نقش بر زمین کردم تا همه از خنده روده بر شوند و هیچکس متوجه نشد که من واقعن زمین خوردم!

نتیجه اخلاقی: جهت حفظ سلامتی کودکانتان مراقب باشید که با هم سن و سالهای خودشان بازی کنند.

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها :

دعای جوشن کبیر پای تلویزیون

شب قدره و نشستیم پای دعای جوشن کبیر

من کمی بیحوصله هستم، اما به اصرار بانو میشینم پای تی وی

دارم به ساختار این دعا فکر میکنم...اول با عناد همیشگی تو دلم میگم این که همش بازی با لغته ( صرف افعال عربی و اسم ها و مشتقات متنوع اونها )

بانو: نگاه کن یکی انگار مرغ با خودش اورده داخل!

ز ذ: نه عزیزم، امامه اون آخوند عقبیه

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
تگ ها :

نماز خواندن یک زن ذلیل و آزمایش الهی او

در ادامه جانماز آب کشیدن ها و شرح مومن بودنم بد نیست شرح حالم در شب قدر رو بخونید.

مشغول وضو گرفتن بودم که دیدم بله...خودشه که طبق معمول داره سر و کله اش پیدا میشه...کمی صبر کردم...دیدم نیومد...

مسح سر رو کشیدم... با خودم داشتم فکر میکردم که این چه امتحان الهی است که قسمت ما شده

با هزار سلام و صلوات خم شدم که مسح پا رو بکشم...دیدم که بله ... داره جابجا میشه ... خیلی خوشحال شدم ... چون هرچی زود تر سربرسه برای من بهتره

به تجربه میدونستم که اگه الان صبر نکنم و منتظرش نمونم...وقتی سر نمازم میاد...اونم دقیقن موقع سجده رکعت سوم و نمازم باطل میشه!

بله به همین سادگی توسط یک سانتی متر مکعب از بخارات مفلوکی که نتوانسته بودند پیش از ورود به روده، از طریق مری فرار کنند کل ستون دینی که افراشته بودم ویران میشه!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
تگ ها :

شماره 83، ردیف 15، قطعه 27؛ مزار مرحوم "مردانگی"

 

حرف زیاده برا گفتن اما اولن خودم رو لایق زدن این حرفا نمیدونم... ثانین این همکارمون مدام داره خاطرات عبرت آموز و نیمه ی خودش رو برام میگه و تا سرم رو میندازم به کی بورد با نگاهش توجهم رو میطلبه! ثالثن مانیتور اون یکی همکار رو که مینگرم (بالاجبار تا بتوانم همکار اول را روئیت کنم) متحیر میشم که از چه فیلتر شکنی استفاده میکنه که چنین عکسهایی رو براحتی بالا میاره. گویا در ماه مبارک هرکس به فراخور حالش از الطاف الهی مستفیض میشه.

حالا سعی میکنم ذهنم رو متمرکز کنم...ای بابا حالا اون یکی هم شروع کرد به صحبت با من و تاییدیه گرفتن در مورد نظریات سیاسی اجتماعیش! میخوام بگم این عقاید شما حتمن جمعبندی جستجوی های اینترنتی کسترده ایست که میکنید!

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها :

کمی جدی

سلام...

دیروز خیلی گرسنه بودم...کمی که با خودم فکر کردم دیدم چقدر ارزش روزه ای که میگیرم رو میشه اورد پایین...حالا باز نرید تو بحث هیز بازی و گناه چشم و زبان و مغز و پاچه!...کمی با من باش تا بفهمی چی میگم...

تمام طول روز گرسنه هستی و تحمل میکنی...اصلن شاید با این گرسنگی هم حال کنی...شاید خیلی وقته که اصلن یادت رفته گرسنگی یعنی چی...شاید با خودت میگی برای سلامتیت مفید هم هست!

تمام و کمال گرسنگی رو تحمل میکنی...چرا؟؟ خوب معلومه! چون میدونی بعد از افطار غذا تا دلت بخواد هست...تازه چه صفایی هم میده دور هم بودن و لمبوندن...پس تحمل میکنی، چون مطمئنی که موقتیه!

حالا فرض کن همیشگی باشه...نظرت چیه؟ میتونی باز هم با لهجه غلیظ عربی سر نمازت خدا رو از ته دل شکر کنی؟

یه بار که  زیر آفتاب بودی و تشنه و گرسنه! فرض کن روزگارت قراره همین باشه...فرض کن امیدی به بعد از غروب آفتاب نباشه و بدونی حالا حالاها قرار نیست سیر بشی (چون نمیخوام فرضیات مساله زیاد بشه از نبود امکانات رفاهی صرفنظر کردم)...فرض کن این حس کمبودها همیشگی باشن ...آیا باز هم تحمل میکنی؟

اگه حوصله دارید این بحث رو میتونید به محرومیت خودخواسته از لذایذ دنیوی که در آخرت به نحو بهتری ما وعده داده شدند نیز تعمیم دهید.

پست بعدی من درباره علی کریمی خواهد بود!

 

 

  
نویسنده : زذ ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها :

اعترافات یک زن ذلیل هیززززز و احتمالن آخرین پست او

اول از همه باید از بانو معذرت خواهی کنم بخاطر بیان این احساساتم...شاید درک نکنی عزیزم ولی خیلی وقتا دست خودم نیست...اینجا میگم که وجدانم راحت بشه

مدتیه از خدا که پنهان نیست از بانو چه پنهان که کمی شیطون و هیز شدمخجالت

و جالب هم اینجاست که وقتی هیز بازی در میارم با خودم میخونم:

هیییزم و هییییزمممم ... ولی عاشقونه

یه دل دارم که داشتنش گرونه

هیییزم و هییییزمممم ... ولی....

                                         .... عاشقونهچشمک

خلاصه عرض کنم که

ادامه مطلب   
نویسنده : زذ ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
تگ ها :